راه های مقابله با نگرانی و اضطراب
راه های مقابله با نگرانی و اضطراب نوشته دیل کارنگی
ارسال سریع
با پست پیشتاز
پشتیبانی ۲۴ ساعته
و ۷ روز هفته
تضمین کیفیت
و تضمین اصالت
رضایت مشتریان
افتخار ماست
قیمت محصول
2,000,000 تومان
کتاب راه های مقابله با نگرانی و اضطراب اثر دیل کارنگی ترجمه شیرین هاشمی
در سال 1909، من یکی از جوانان ناراحت و مأیوس نیویورک بودم. شغلم فروختن کامیونهای باربری بود. راجع به طرز کار کامیون هیچ اطلاعاتی نداشتم. البته، این تمام داستان نیست: من هیچ علاقهای به دانستن آن نداشتم. از شغلم بیزار بودم. از محل سکونتم متنفر بودمـ اتاقی با مبلمان و وسایل بد و ناپسند در خیابان پنجاهوششم غربیـ اتاقی پر از سوسک. هنوز هم بهخاطر دارم که دستهای از کراواتهایم را به قلابی روی دیوار آویزان کرده بودم و هر روز صبح، وقتی دستم را دراز میکردم تا کراواتی بردارم، سوسکها از لابلای آنها بیرون میآمدند. از غذاخوردن در رستورانهای کثیف و ارزان متنفر بودم. به احتمال فراوان، آنجا نیز پر از سوسک و حشرات دیگر بود. هر شب، با سردردی تهوعآور به اتاق متروکهام باز میگشتم؛ سردردی که ناشی از رنجش خاطر و سرخوردگی و نگرانی بود. از همه چیز متنفر بودم، زیرا رویاها و آرزوهای روزهای دانشکدهام، همه به کابوسی تبدیل شده بود. آیا زندگی همین بود؟ آیا آن همان زندگی پرماجرا و جسورانهای بود که همیشه مشتاقانه در انتظارش بودم؟ آیا همهی مفهوم زندگی برای من همین بود؟ شغلی که از آن بیزار بودم؛ زندگی در کنار سوسکها؛ خوردن غذاهای غیرقابلتحمل و مشمئزکنندهـ بی کوچکترین امیدی به آینده؟… آرزو داشتم فرصتی دست دهد که بتوانم مطالعه کنم. آرزو داشتم کتابی بنویسم که رویایش را روزهای دانشکده در سر پرورانده بودم. میدانستم با رهاکردن شغلی که از آن بیزارم چیزی از دست نخواهم داد؛ اما شاید با این کار میتوانستم به خواستههایم دست یابم. به کسب درآمد زیاد علاقهای نداشتم، اما مشتاق زندگیای پرمعنا، کامل و پرتجربه بودم. خلاصه، کارم به جایی رسید که باید دل به دریا میزدم و تصمیمی قاطعانه میگرفتم؛ همان لحظهی مهم تصمیمگیری که اکثر جوانان در آغاز زندگی باید با آن روبرو شوند. تصمیم خود را گرفتم. آن تصمیم و انتخاب زندگیام را کاملاً دگرگون ساخت: بیش از آنچه میپنداشتم، زندگیام را شاد و باارزش نمود. تصمیمی که گرفتم این بود: باید شغلم را رها میکردم. از آنجایی که من چهار سال در دانشکدهی تربیت معلم وارنسبورگ در ایالت میسوری درس خوانده و آمادهی تدریس بودم، میتوانستم در کلاسهای شبانهی بزرگسالان به تدریس مشغول شوم. در این صورت، هم روزها برای مطالعه وقت داشتم و هم میتوانستم داستانهای کوتاه بنویسم؛ یا سخنرانیهای درسیام را حاضر کنم. چه درسی باید به بزرگسالان میآموختم؟ با ارزیابی دورهی آموزشیام در دانشگاه، به این نتیجه رسیدم که آموختهها و تجربههایی که از سخنرانی در مجامع عمومی داشتم برای کار و تجارت کاربردیتر هستند. به چه دلیل؟ زیرا کمرویی و خجالت را بهکلی در من از بین برده و به من اعتمادبهنفس و اطمینان بخشیده بود. میتوانستم با شهامت و پشتگرمی با مردم رفتار کنم. همچنین این تعلیمات به من نشان داده بود که رهبری و هدایت شایستهی کسی است که میتواند از جا برخیزد و آنچه در فکر دارد به زبان آورد. از دانشگاه کلمبیا و نیویورک درخواست استخدام کردم؛ اما اعضای این دانشگاهها ترجیح میدادند بدون کمک من به کار خود ادامه دهند! آنها درخواست استخدام مرا نپذیرفتند. آن زمان دلسرد و ناراحت شدم، اما امروز خدا را شکر میکنم که درخواست استخدامم پذیرفته نشد، زیرا بعد از آن مشغول تدریس در مدرسه شبانهی “انجمن جوانان مسیحی” شدم. چه مسئولیت و تعهد مشکلی! دانشجویان بزرگسال برای کسب مدارج علمی و شهرت اجتماعی به کلاسهای من نمیآمدند، بلکه هدف و دلیل حضورشان در کلاسها فقط یک چیز بود: آنها میخواستند مشکلاتشان را برطرف سازند. میخواستند بیاموزند که چگونه در جلسات شغلی روی پای خود بایستند و بیآنکه بترسند چند کلمهای صحبت کنند. دانشجویان من شامل فروشندگانی میشدند که میخواستند بدانند چگونه میشود با یک مشتری سختگیر روبرو شد. آنها مایل به پرورش اعتمادبهنفس خود بودند. دوست داشتند در کارشان ترقی کنند و برای خود و خانوادههایشان درآمد بیشتری کسب کنند. از آنجایی که دانشجویان شهریه را به صورت اقساط میپرداختند، اگر از کلاسها رضایت نداشتند، شهریه پرداخت نمیکردند؛ البته، با پرداخت شهریه هم درصد کمی از آن به من تعلق میگرفت. باید کاری مؤثر انجام میدادم تا هم کلاسها بهتر برگزار شود هم بتوانم زندگیام را اداره کنم و مشکل مالی نداشته باشم. آن زمان، گمان میکردم تدریس با آن اوضاع و احوال به نفع من نیست. اما، اکنون، میفهمم که دورهی باارزشی را گذراندهام. باید در شاگردانم تحرک و انگیزه ایجاد میکردم. باید هر جلسه از کلاس جذابتر میشد تا آنها با عشق و علاقه سر کلاس درس حاضر میشدند. هیجانانگیز بود. کارم را دوست داشتم. وقتی میدیدم افراد با چه سرعتی اعتمادبهنفس خود را پرورش میدهند متعجب میشدم. وقتی میدیدم آنها در کارشان موفق به کسب مقام بالاتری میشدند و درآمد بیشتری کسب میکردند برایم شگفتانگیز بود. کلاسها بیش از آنچه من خوشبین بودم موفق بود. در طول سه دورهی درسی، مدرسهی انجمن جوانان مسیحی از پرداخت حقوق شبی پنج دلار به من خودداری میکرد. اما بعد از آن، براساس درصد شهریهها، شبی سی دلار به من تعلق میگرفت. ابتدا، فقط در مجامع عمومی سخنرانی میکردم. اما بهتدریج و با گذشت سالها، متوجه شدم لازم است افراد بزرگسال بدانند چگونه در مجامع کاری دوست پیدا کنند و در همکارانشان نفوذ داشته باشند. از آنجایی که نتوانستم کتابی دربارهی روابط بشری و ارتباطات انسانی پیدا کنم، بهناچار، خودم کتابی در این باره نوشتم. نوشتن این کتاب مثل روش معمول کتابنویسی نبود بلکه من از تجربیات افراد بزرگسال کمک گرفتم و کتاب را تکمیل کردم. آن کتاب را آیین دوستیابی و نفوذ بر دیگران نام نهادم. قبل از آن، کتاب دیگری نوشته بودم که هیچ استقبالی از آن نشده بود. از آنجایی که من این کتاب را فقط به قصد آموزش در کلاسهای خودم نوشتم، در خواب هم نمیدیدم که کتاب جدیدم فروش داشته باشد.احتمالاً من متحیرترین نویسندهی امروز هستم! سالها گذشت تا متوجه شدم که نگرانی یکی دیگر از مشکلات و گرفتاریهای اساسی دانشجویان است. بیشتر دانشجویان من از میان افراد مشغول در کارهای مالی و تجاری بودند¬¬¬ ـ مدیرعامل، فروشنده، مهندسان در کمپانیهای بزرگ، حسابدارها: تقریباً از هر شغل و حرفهای و اکثرشان نیز به نوعی مشکل داشتند! تعدادی از دانشجویان نیز شامل زنانی میشدند که به کارهای بازرگانی و مشاغل دیگر مشغول بودند. یا زنان خانهدار که هر کدام مشکلات خاص خود را داشتند! واضح بود که من کتابی راجع به نگرانی و راههای غلبه بر آن نیاز داشتم. بنابراین، دوباره سعی کردم کتابی در این باره پیدا کنم. به کتابخانهی عمومی و بزرگ نیویورک رفتم. وقتی دیدم آنجا فقط 22 کتاب با این عنوان وجود دارد، خیلی تعجب کردم؛ اما وقتی دیدم درباره “کرمها” 189 کتاب موجود است، خیلی بیشتر تعجب کردم. تقریباً نه برابر! باورنکردنی است. اینطور نیست؟ از آنجایی که نگرانی بزرگترین مشکل بشر است، بنابراین، حتماً گمان میکنید در هر دبیرستان یا دانشکده در کشور یک دورهی آموزشی درباره نگرانی تدریس میشود. اینطور گمان نمیکنید؟ البته، اگر چنین دورهای در دبیرستان یا دانشگاه یا هر جای دیگری وجود داشته باشد، من از آن بیخبرم. تعجبی ندارد که دیوید سیبری در کتابش بهنام چگونه به صورتی موفق نگران باشید، میگوید: “ما بدون داشتن کمترین آمادگی برای رویارویی با تجربههای سخت، وارد سن بلوغ میشویم؛ درست مثل اینکه از کلاغ بخواهیم شبیه بلبل آواز بخواند.” و نتیجه؟ بیش از نصف تختهای بیمارستانهای ما را افرادی اشغال کردهاند که همه از گرفتاریهای عصبی و احساسی رنج میبرند. من به آن 22 کتاب کتابخانهی نیویورک نظری انداختم. علاوهبرآن، هر کتاب دیگری را که درباره نگرانی نوشته شده بود تهیه و مطالعه کردم. اما هیچکدام از آنها کتابی نبود که شایستگی تدریس داشته باشد. به همین دلیل، تصمیم گرفتم خودم کتابی در این باره بنویسم. هفت سال پیش، خود را آماده نوشتن این کتاب کردم. چگونه؟ با مطالعهی آنچه فلاسفه در تمام اعصار گذشته دربارهی نگرانی نوشته بودند. با خواندن صدها شرح حال از زندگی افراد مختلف ـ از کنفسیوس گرفته تا چرچیل. همچنین با افراد مشهور و صاحبنظر در شغلهای مختلف مصاحبه داشتم، از جمله: جک دمپسی، ژنرال عمر برادلی، ژنرال مارک کلارک، هنری فورد، الئنور روزولت، و دُروتی دیکس. اما تازه، شروع کارم بود. کار دیگری انجام دادم که از مصاحبهها و مطالعاتم مهمتر بود. مدت پنج سال، مشغول کار در آزمایشگاه غلبه بر نگرانی شدم. تا جایی که من اطلاع دارم آنجا اولین و تنها آزمایشگاهی بود که چنین آزمایشهایی انجام میداد. نحوهی کار ما از این قرار بود که مجموعهای از قوانین و دستورالعملها را به دانشجویان عرضه میکردیم تا آنها بتوانند مانع از نگرانیهایشان شوند. از ایشان خواسته میشد این قوانین را در زندگیشان به اجرا گذاشته و دربارهی نتایج بهدستآمده، سر کلاس، صحبت کنند. بعضی نیز دربارهی فنونی که خودشان به کار بسته بودند صحبت میکردند. در نتیجهی این آزمایشها و تجربیات، معتقدم که من بیش از هر شخص دیگری روی کرهی زمین به سخنرانی دربارهی “چگونه بر نگرانی غلبه کردم” گوش دادهام. بهعلاوه، صدها مقاله و نوشتههای مختلف در خصوص این موضوع، از مناطق مختلف کشور، از طریق پست، برایم ارسال میشد که همهی آنها را نیز خواندهام. پس همانطور که ملاحظه میکنید، این کتاب ناگهان ظاهر نشده، یا براساس تئوریهای فرضی و نظری دربارهی غلبه بر نگرانی نوشته نشده است، بلکه سعی شده که این کتاب گزارشی جامع، اما دقیق و مختصر، با مدرک و سند، از گفتههای هزاران نفری باشد که توانستهاند بر نگرانی پیروز شوند. بیشک، کتاب حاضر عملاً سودمند و کاربردی است. و با بهکاربستن اصول آن میتوان تحولات واقعی و اساسی در زندگی ایجاد کرد. والری، فیلسوف فرانسوی، میگوید: “علم و دانش مجموعهای از دستورالعملهای موفق است.” و این کتاب دقیقاً مصداق گفتهی اوست؛ مجموعهای از دستورالعملهای موفق، با مکمل زمان و تجربه، به منظور رهاکردن زندگی از نگرانی و اضطراب. باید خاطرنشان کنم شما دراین کتاب خطمشی جدیدی نخواهید یافت، بلکه درآن چیزهای مییابید که همه از پیش وجود داشته، اما غالباً به اجرا گذاشته نمیشود. درحقیقت، ما احتیاج نداریم که چیز جدیدی گفته شود، زیرا آنقدر اطلاعات داریم تا زندگیای کامل و شایسته داشته باشیم. میدانیم چگونه میشود زندگی خوب و شاد و ارزشمندی داشت. همه کاملاً از این اصول مذهبی و اخلاقی آگاه هستیم. گرفتاری ما جهل و ناآگاهی نیست، بلکه مشکل ما سستی و بیحرکتی است. هدف این کتاب بازگویی، شرح، تفسیر، سادهکردن، تمجید و ستایش افکار و عقاید اساسی و کهن است. هدف، جان تازه بخشیدن به آنهاست. گویی این کتاب شما را از خواب بیدار میکند تا قوانین درون آن را بهکار بندید. با استفاده از قوانین مطرحشده در این کتاب به زندگیی خود روح تازهای ببخشید و خود را از شر نگرانی، این دشمن همیشگی بشر، خلاص کنید. شما این کتاب را انتخاب نکردهاید تا بدانید چگونه تألیف شدهاست، بلکه به دنبال تلاش و حرکت هستید. بسیار خوب، آغاز میکنیم. لطفاً قست اول و دوم این کتاب را بخوانید. اگر با گذشت زمان، برای توقف نگرانی و لذتبردن از زندگی انرژی تازه و انگیزهای نو نیافتید، پس این کتاب را دور بیندازید، زیرا به کار شما نمیآید و برایتان مناسب و بافایده نیست.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.