دانلود کتاب با من به شهر نو بیایید اثر حکیم الهی

 در مطبوعات ایران تجدید چاپ یک نشریه خیلی به ندرت صورت گرفته است آن هم در صورت اتفاق به فاصله چند سال این تجدید چاپ انجام یافته است و باز آن هم طبق مرسوم چاپخانه ها بیش از هزار جلد چاپ نشده است.
و لیکن این کتابی که اکنون در دست شما است چاپ پنجم کتابی است که در سال 1324 اولین چاپ آن انتشار یافت و هر مرتبه چاپ آن چند هزار جلد بیش از چاپ ماقبل آن بوده است و برای اولین بار در تاریخ مطبوعات ایران پس از کتابهای کلاسی اولین کتابی است که این تعداد کثیر نسخه از آن به دست افراد رسیده است.
این موفقیت نتیجه دو چیز است اول استقامت شخص نگارنده و دوم فساد محیط.
استقامت برای انکه در برابر نیش ها و سرزنش های اطرافیان و بسیاری از نامه نگاران و زبانزدان روشنفکری و ارتجاع از پای نشستیم و در برابر تمام اهانت ها و مضیقه ها و مخالفت هایی که با من می شد از عمل باز نایستادم.
زیرا می دانستم آئینه یک اجتماع عبارت است از زندان-شهرنو و دارالمجانین آن و اگر این آئینه های تمام نمای اجتماع به دست افراد افتد و مفاسد و قبایح را در آن بنگرند اولین قدم اساسی برای اصلاحات برداشته شده است.

 

برای خرید کتاب با من به شهر نو بیایید اثر حکیم الهی نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید. و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

 در آغاز مطالعات در این سه بیغوله همه از من بد می گفتند و تنفید می کردند به خاطرم اید که روزی یکی از شاگردان سابقم که آن روز از نویسندگان و نامه نگاران بود آهسته مرا به گوشه ایی خوانده و با کمال لطف و محبت گفت من خواستم از شما تقاضا کنم که این بحث شهر نو و زندان را بگذارید دیگران شروع کنند. و ایا حیف از شما و شخصیت شما نیست که حتی لغت شهرنو به قلم شما نوشته شود.
در ملاقات ها و هنگام برخورد با آشنایان و با شخصیتهای دیگر اغلب نیشخندهایی زده و به مناسبتی از شهر نو سخنی به میان می کشند. و نیشی می زدند و یا شوخی هایی که افراد ساقط و منحط می نمایند رد و بدل می کردند.
روزی هنگامی که از ملاقات و عیادت یک دختر جوان و تحصیل کرده که از خانواده محترمی بود و به عللی سقوط کرده و در شهر نو مبتلا به شانکر شده و او را مانند دیگران سرکوچه انداخته بودند و من برای معالجه و نجات او در تقلا بودم مراجعت می کردم به یک نفر شخص اجتماعی و سرشناس برخورد کردم.
پرسید کجا بودی؟ گفتم از شهر نو می آیم. خنده کرد گفت چقدر خرج کردی
گفتم تمام انچه را که داشتم خرج کردم و حقیقت هم همینطور بود..
از یک نفر مبلغی قرض کرده بودم و تمام آن را به همان دختر دادم.

 

 

 

دانلود کتاب با من به شهر نو بیایید