story دانلود کتاب داستان,دانلود رمانهای مشهور ایران و جهان,دانلود داستان های کوتاه

 

در این قفسه ما هزاران رمان ایران و خارجی را برای دانلود رایگان تقدیم شما عزیزان نموده ایم.تا اگر بدلایلی قادر به خرید کتاب نیستید و علاقه مند به مطالعه کتاب داستان هستید.براحتی از این طریق دانلود نمایید.این بخش از دو زیر مجموعه داستان های ایرانی و داستانهای خارجی تشکیل شده که با توجه به دو لینک زیر می توانید به کتاب های مدنظر خود دسترسی داشته باشید.

 

دانلود کتاب داستان ایرانی

دانلود کتاب داستان خارجی

 

 

 داستان

……………………………………………………………………………………….

دانلود کتاب ترس و لرز اثر غلامحسین ساعدی

دانلود کتاب ترس و لرز اثر غلامحسین ساعدی 

 

 

زكريا ومحمد احمد علی تازه از در بابر گشته بودند و داشتند زورقه را به خشکی میکشیدند که پیکاب کهنه ای بی سروصدا پیچید و از پشت خرابه ها آمد بیرون ، به شیب ساحل که رسید ترمز کرد . راننده که مرد ریشولی بود سرش را از پنجره آورد بیرون، اول دریا و بعد آن دو تارا نگاه کرد . دو نفر دیگر بغل دستش نشسته بودند، هر دو مثل راننده خپله و چاق بودند و عينك به چشم داشتند .
کی ان آی
باشن .
محمد احمد علی آهسته گفت : « يا ارحم الراحمین ، اینا دیگه
زکریا گفت : « کارت نباشه ، نگاشون نکن ، هر کی میخوان
محمد احمد علی گفت : « مال این طرفانیسن، یه جور غريين، واسه
چی اومدهن این طرفا ؟
زکریا گفت : و حالا اومدهن ، دلشون خواسته و اومدهن ، تو که
نمی تونستی بگی نیان ، می تونستی ؟
محمد احمد علی گفت: دهمین جوری و ایستادن و ما را مییان. زکریا گفت : و بازم که از همه چی میترسی ، اگه خیلی هول
ورت داشته ، بزن به دریا و در رو.
محمد احمد علی گفت : و میگم زکریا ، ممکنه عرب باشن ؟ زکریا گفت: « عرب عرب باشن از کی تا حالا از غرب می ترسی آه محمد احمد علی گفت و نمی ترسم زکریا، از غرب نمی ترسم .
همین جوری میگم ..
ذکر یا گفت : و همین جوری هم نگو محمد احمد علی ، تروفتی
ترس ورت میداره، خیلی پرت و پلا میگی » محمد احمد علی در حالی که سینه زور له را گرفته بود و زور میزد گفت : و اهدا کنه که راهشونو بکشن برن، من حوصله شونو ندارم … پیکتاب بوق زد. زكريا ومحمد احمد علی دست از زورقه کشیدند و برگشتند طرف غریبه هار مرد چهل ساله ای که کاسکت نظامی به سر داشت. کله ات را از چادر عقب ماشین بیرون آورده بود و با حرکت دست آنها را صدا می کرد .

 

برای خرید کتاب ترس و لرز نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

ادامه مطلب

دانلود کتاب بگذار خارستان بسوزد اثر یاشار کمال ترجمه دکتر ایرج نوبخت

دانلود کتاب بگذار خارستان بسوزد اثر یاشار کمال ترجمه دکتر ایرج نوبخت

 

 

ياشار کمال رمان نویس نامی ترک در سال ۱۹۲۲ م در آدنه به دنیا آمد. پدرش از اعقاب زمین داران معروف و مادر از تبار یاغیانی بود که علیه حکومت و زمین داران قیام کردند. زندگی یاشار در کنار چنین جفت جالبی پنج سال بیش نپایید. پدر در حادثه ای کشته شد و یاشار تنها در میان طوفان دشواریها رها شد. او طی سال ،آوارگی پیشههای بسیار را تجربه کرد که کارگری در کارخانه و کار توان فرسا در شالیزارها از آن جمله است.

سي یاشار کمال سرانجام در روزنامه جمهوریت چاپ استانبول شغلی به دست آورد و کار خود را با نوشتن گزارش و مقاله های کوتاه آغاز کرد و این آغاز راهی بود که میبایست تا اوج قله های شهرت و افتخار طی کند.

بین سالهای ١٩٥٢م و ١٩٥٥ به نوشتن داستانهای کوتاه پرداخت که د جو کورووا در حال سوختن» «لانههای پریان» و «پیت حلبی» ـ اخیرا در ایران منتشر شد – از آن جمله است. یاشار کمال در سال ۱۹۵۵م جلد اول زمان معروف «اینجه ممد» را نوشت. این کتاب در اندك مدت بد بیش از دوازده زبان ترجمه شد و شهرت جهانی یافت که پیتر یوستیف کارگردان معروف آمریکایی در حال تهیه فیلمی از آن است از رمانهای برجسته یاشار کمال که در ایران به فارسی برگردانیده شده است میتوان از زمین آهن است و آسمان من علف همیشه جوان تيرك چادر جلد اول و دوم اینجه ممد.. انسانه کوه آفری» و «قهر دریا را نام برد. باشار کمال اپنی ۹۷ ساله است و هنوز هم مینویسد.

از نکات بارز شخصیت او پر کاری حافظه شگفت آور و فروشنی بسیار است. حدود یکماه پیش تماسی داشتم بایاشار کمال که بی مناسبت نیست دو این فرصت به نکاتی از آن اشاره بکنم : آقای یاشار شما تا چند چهارم اینجه مند را نوشته اید، آیا در جلد دیگری باز سروکله اینجد مهد پیدا خواهد شد؟

نه دیگر قصد ادامه رمان را ندارم حدود پانصد رمان و داستان کوتاه چانی نشده دارم که اگر فرصتی باشد آنها را برای چانه بازنگری می کنم. در حال حاضر کار جدیدی در دست دارید؟ من همیشه کار دارم اگر در بیست و چهار ساعت دست کم عید صفحه مطلب تویسم بیمارم آیا با روزنامههای کشورتان همکاری دارید؟

فقط با روزنامه جمهوریت پیشنهادهای مصرانه و مکرر روزنامهها برای نوشتن مقاله در ازای دریافت باد میلیون لیر برای هر مطلب را رد می کنم. یکی از نکته هایی که در اینجه ممد و بیشتر رمانهای شما چشمگیر است. توصیفهای بسیار موشکافانه شما از طبیعت است که حتی بعضی از آنها مثلا وصف أنا وارزا الفراق آمیز به نظر می رسد.

وقتی باستانی که میخواهم بنویسم با محلی با منطقه ای ارتباط پیدا می کند بدانجا میروم مامها در گوشه و کنارش میگردم همه چیز را از نزدیک میبینم و آنگاه مینویسم منطقه آنتوارزا واقعا همانطور هست که شرح داده ام. در ارتباط با نوشته هایتان با حکومت کشورتان مشکلی ندارید؟ اگر حمل برخودستایی نشود به حدی از شهرت رسیده ام که ناگزیرند تحطم یکنند. و بالاخره باشار کمال در پاسخ این پرسش که آیا انگیزه شما در نوشتن رمان اینجه ممد چه بوده است و اصولا در گذشته ترکیه کسی با این نام یا با این شخصیت وجود داشته است یا نه؟ پاسخ می دهد و اینجه مهد شرح حال شخص بخصو نیست وقتی بچه بودم می شنیدم که مردم روستاها حتی راهزنان از اینجه معد نامی سخن می گویند که به باور آنان در کوهستانها بود. اما جایگاه و مکان مشخصی نداشت… بهتر بگویم اصولا وجود خارجی نداشت. شایدهم تجسم آرزوهای مردم محروم کشورش و بیانگر امید آنان به ظهور بلک ناجی است د از این و آن شنیده بودم که روزی مردی خواهد آمد و حق ضعنا را از زورمندان خواهد گرفت. دیگر کسی حق کسی را به ناحق نخواهد گرفت. چهره افسردهای نخواهد ماند و دنیا به باغی از گل بدل خواهد شد. خوب چرا کمان شخص اینبه مند نباشد…. (فصل دهم همین کتاب). ت این کتاب جلد سوم اینجه مند است.

 

برای خرید کتاب بگذار خارستان بسوزد نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید.و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

ادامه مطلب

دانلود کتاب شیشه اثر سیلویا پلات ترجمه گلی امامی

دانلود کتاب شیشه اثر سیلویا پلات ترجمه گلی امامی

 

 شهرت سیلویا پلات، که اکنون بر جای والایی تکیه زده است
به مجموعه شعر او به نام غزال وابسته است، و نیز به رمان شیشه این زمان که بر اساس حوادث اولیه زندگی سیلویا پلات نوشته شده است ابتدا به سال ۱۹۶۳ با نام مستعار ويكتوريا لوکاس در انگلستان به چاپ رسید.
اشعاری که او در سال آخر حیاتش سرود – در فاصله تولد پسرش در ژانویه ۱۹۶۱ و خودکشی او در فوریه ۱۹۶۲ – از چنان غنای شعری برخوردار بود که او را نابغه خواندند. با این همه بیجاست اگر او را نابغه غمگین ، بخوانیم و براو دل بسوزانیم چراکه او در طول حیات کوتاهش دست به هر کاری زده با موفقیت همراه بود انبوه جوایزی که به خاطر سرودن شعر به دست آورد، گواه این مدعاست.
سيلويا علاقه ای احترام انگیز به پدرش داشت. و بعکس تنفر بی اندازه ای نسبت به ما در احساس می کرد، حتی نشانه هایی از آن را می توان در زمان اودید این نکته یکی از مسایلی بود
که چاپ کتاب شیشه را در امریکا هفت سال به درازا کشاند. پدر سیلویا پلات لهستانی آلمانی نژاد بود. او استاد برجسته زیستشناسی در دانشگاه بوستون بود. و تحقیقایش پیرامون زندگی زنبور عسل برای او شهرتی به همراه آورده بود. او در هشت سالگی سیلویا در گذشت سیلویا می نویسد: «پدرم زمانی در گذشت که او را خدا میپنداشتم ، مرگ او برای سیلویا
فاجعه بود.
مادر سیلویا نیز آلمانی نژاد بود. آنها پس از درگذشت پدر به شهر دیگری کوچ کردند ما در سیلویا به تدریس تندنویسی در دانشگاه بوستون پرداخت.
سیلویا پلات به آسانی و با استفاده از يك بورس به دانشگاه اسمیت راهیافت و در آنجا با کسب جوایزی بسیار و نمرانی
درخشان فارغ التحصیل شد. پیش از بابان دانشگاه در يك تابستان سيلويا برنده مسابقه سردبیری مدعو مجله و مادموازل ، شد. ومدت يك ماه به نيويورك رفت تا در دفتر بسیار مدرن مجله به کار مشغول شود. خودش این دوره از زندگیش را « شگفت انگیز افسانه ای و وصف ناپذیر » خوانده است. اما هنگامی که پس از پایان تابستان به خانه بازگشت خسته و افسرده بود.
دختری زیبا بسیار با استعداد و اندیشمند که به آرامی نیز درهم می شکست، به میان زندگی مرفه عده ای افکنده می شود. سردبیری یکی از اشرافی ترین مجلات مدامریکا را بر عهده می گیرد، در ضیافتهای پر زرق و برق شرکت می کند، در هتل مجلل باربیرون اقامت میکند و آنگاه که از نیویورک راهی خانه اش می شود ناگاه به خود میآید و به کاویدن درون خویش
می پردازد.
سیلویا پلات در همین ایام در زیر زمین خانه اش مخفی شد و پیش از ۵۰ قرص خواب آور را یکجا بلعید. پس از مدتی، او را که مدتی زیاد بیهوش مانده بود یافتند و به درمانش پرداختند و آنگاه در يك آسایشگاه روانی بستری کردند.
سیلویا در زمان شیشه به بازسازی این دوره از زندگیش پرداخته است. پس از بهبودی و به پایان رساندن دانشگاه اسمیت با بورسی عازم انگلستان شد. در آنجا در دانشگاه کمبریج با تدعیوز شاعر بلندپایه انگلیسی آشناشد، و در ژوئن ۱۹۵۶
با او ازدواج کرد.
نخستین فرزندشان دختری به نام فریدا در آوریل ۱۹۶۰ به دنیا آمد و دومین فرزندتان در ژانویه ۱۹۹۲. در همین زمان بود که تفاوت میان روشنفکر بودن همسر بودن و مادر بودن مدام او را به خود مشغول میداشت سیلویا در دفتر خاطراتش در خصوص این روزها نوشته است: «شگفت آور است که چگونه اغلب زندگیم را گویی درون هوای رقیق شیشه گذرانده ام. » سیلویا در پاییز ۱۹۹۲ از شوهرش جداشد. او در فوریه سال بعد به زندگیش خاتمه داد.

 

برای خرید کتاب شیشه نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید. و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

ادامه مطلب

دانلود کتاب کاروان سفیران خدیو مصر به دربار تاتارها اثر غلامحسین ساعدی

دانلود کتاب کاروان سفیران خدیو مصر به دربار تاتارها اثر غلامحسین ساعدی

 

 

درست در لحظه آغاز سفر خبر آوردند که خداوندگار ما، الملك الناصر فرج برای بازدید دوباره تحف و هدایایی که به امر مبارکش برای امیر بزر رگ تاتارها میبردیم و هم برای تشویق و بدرقه ما در راه است و به زودی زود موکب مبارکش نزول اجلال خواهد فرمود خبر دمدمه های صبح به اردوگاه رسید ما که چادرها را برچیده بودیم و هدایا را بار اشتران کرده بودیم و میخواستیم پیش از این که آفتاب بالاتر بیاید به دره بعدی برسیم چاره ای نداشتیم که دوباره چادرها برافرازیم و بارها از پشت حیوانات بارکش زمین بگذاریم و به انتظار بنشینیم.

ظهر تازه رو شده بود که گروه کثیری سوار دیدیم که گرد و خاک کنان از بالای تپه روبه رو به طرف ما سرازیر شدند، ما همه سراسیمه برخاستیم، دشداشه ها را از گرد و خاک بیابان تکاندیم و با عجله برای پیشواز شتافتیم. آن گروه عده ای از خدمه بودند که زودتر آمده بودند، تا سایبان شایسته ای برای سلطان برپا کنند تخت و تکیه گاهی ترتیب دهند، شربت آلات خنک مهیا سازند و کارها را چنان نظم دهند که خستگی بر تن خداوندگار نماند آنها خبر دادند که سلطان تا اقامتگاه ما فاصله چندانی ندارد و به زودی با عده ای از علما و بزرگان فراخواهد رسید و خبر دادند که غرض سلطان از تحمل رنج راه عنایت و موهبتی است در حق ما که راه بسیار درازی را در پیش داریم و از دریاهای طوفانی و از بیابانهای بی جاده و از شهرهای گمنام و ناشناخته ای خواهیم گذشت. و همچنین خبر دادند که سلطان بزرگ هدایای تازه دیگری با خود به همراه دارد که دیدن آنها برای امیر تاتار مایه شگفتی بسیار خواهد بود هدایایی که امیر تاثار هر چند دریاها در نوردیده بیابانها زیر سم اسب سابیده، اما نام و نشانی از آنها نشنیده است.

ساعتی بعد همه چیز مهیا شد و ما در سایه چادرها چشم به همان تپه ای دوخته بودیم که گروه خادمین پیدا شده بودند. لهيب سوزان آتش تخته سنگها را به شدت گداخته بود، بی آن که بادی هر چند گرم گاه به گاه بوزد و عرق بر تنها خشک کند و دریاچه سراب در انتهای دره چنان موجهای ریزی بر می داشت که نه تنها ،آدمیان بلکه حیوانات را نیز به شدت وسوسه می کرد. تندتند قدح دست به دست می گرداندیم تا از تشنگی کاذب رها بشویم که نمی شدیم. چند ساعتی این چنین گذراندیم. آفتاب که کج شد گروه عظیمی بالای تپه پیدا شدند و ما از دور سلطان را دیدیم که سوار بر اسب سفیدی پیش میآمد و دو سوار دیگر از دو طرف چتر بزرگی را بالاسرش باز کرده بودند. پای تپه همه دست به سینه صف بستیم وقتی موکب سلطان نزدیک شد ابتدا همه تا زانو خم شدیم و بعد به خاک افتادیم و پیشانی به شنهای داغ نزدیک کردیم و برخاستیم.

بعد سلطان، ردیف بزرگان بودند همه مکلا که عر قریزان پیش می آمدند و هر کدام از آنها قمقمه ای آب به دست داشتند که گاه جرعه ای غرغره می کردند و گاه مشتی به صورت میزدند و بادبزنی از لیف خرما با طناب به گردن آویخته بودند که هر چندگاه یکبار بی اراده به دست می گرفتند، چنان تند خود را باد میزدند که نگار آتشی در حال خاموش شدن است. پشت سر ،بزرگان علما ،بودند همه عمامه بر سر پیر و ،جوان با لباده ای گشاد سوار بر شترهای پیر و جوان و هر کدام کتاب بزرگی را به ترک مرکوب بسته بودند، و باز قمقمه ای آب در دست چپ و تکه ای کتان خیس در دست راست که سر و صورت و گردن خود را می مالیدند و گاه جرعه ای آب قورت میدادند و آنگاه با دهان نیمه باز له له زنان نفس میکشیدند. پشت سر علما شش شتر مرغ بزرگ با بالهای قد کشیده و چشمان گرد متعجب راه می آمدند و در میان آنها زرافه جوانی بود با گردن باریک و بلند و چشمهای درشت سیاه و شاخهای کوچک کرکدار که انگار تازه از باغی پرگل بیرون آمده و گرده گلها نه تنها شاخهایش که حتی پوزه اش را نیز آلوده است.

 

برای خرید کتاب کاروان سفیران خدیو مصر به دربار تاتارها  نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

ادامه مطلب

دانلود کتاب فاجعه بزرگ اثر ژان پل سارتر ترجمه بهروز بهزاد

دانلود کتاب فاجعه بزرگ اثر ژان پل سارتر ترجمه بهروز بهزاد

 

 

بچه سبب این مطالب را اعتراف نمودم خودم علت آنرا نمیدانم اما چه میتوانستم بکنم شما گریستن مرا دیدید و حق داشتید که از من سبب آنرا بپرسید: بقدری در مانده شده بودم که چاره ای غیر از این اعتراف نداشتم ولی بقول شما اعتماد دارم وجدانم این را از مخوف را هرگز فاش نخواهد کرد ژرف از شدت مسرت مست شده بود زیرا در ضمن این اعتراف باین مطلب پی برد که مارگریت نسبت بشوهرش محبت سادهای احساس می کند اما عشقی در دل ندارد زیرا اگر عشق داشت و چون عشق همیشه با حمادت همراه است حاضر نمی شد و از شوهرش را برای مرد دیگری فاش کند. عاشق نسبت بدیگری دارای امتیاز مخصوصی است و حاضر نیست که شخصی ثالث در کاری بین او و کسی را که دوست میدارد مداخله کند. سربلند کر دو گفت من برای شما سوگند یاد کردم میتوانید من اعتماد کنید چون مرا محرم اسرار خود قرار دادید وظیفه خود میدانم در این مورد تا جائیکه ممکن است خدمتی انجام دهم البته کار مشکلی است اما من امندارم بتوانم برای شما مفید واقع شوم تا پانزده روز بعد سعی میکنم بخدمت این مرد خورده فروش داخل شدم و کاری بکنم که اسرار خود را بمن بگوید.

اما دانستن این اسرار کافی نیست بایستی این اسلحه مخوف را هر چه باشد از دست او گرفت حتی اگر جان خود را در این راه بگذارم سمی می کنم آنرا بدست بیاورم. مارگریت گفت آن خیر من راضی نیستم شما جان خود را در معرض سپس به قیافه ای برافروخته و حاکی از عزت نفس گفت: چون شما يقول من اعتماد کردید می خواهم یک وعده دیگر بشم بدهم و شرافت خود قسم یاد کنم که یک روز این قطعه کاغذ را بخدمت شما خواهم آورد و در آنوقت خواهم گفت این مدريد را از من بگیرید من خدمت خود را انجام داده ام. ه رگریت دستهای او را با محبت خدرد و گفت خداوند بشما پاداش لیات بدهد.

ریف با نگاهی عمیق و بر طا لاهم پرسید برای چه خداوند بمن بدان بدهد وقتي خدمت من با نجام رسید پاداش خود را از دست شما خواهم گرفت و چون احساس کرد که هر گریت با و خیره شده از ترس اینکه تابش و حرارت چشمانش راز دلش را فاش کند از جا برخاست و گفت ترسید این پاداش برای شما زیاد گران تمام نمی شود فقط در برابر خدمتی که انجام داده ام تقاضا خواهم کرد که چند دقیقه کوتاه سخنان من و آنچه در قلب من میگذرد گوش بدهيد، فقط با شساعت صبر و حوصله لازم است اگر من دچار بیماری عزت نفس هستم اما در عوض آرزوهای من زیاد بزرگ نیست هدتها است که خیالی بمرم رسیده و میخواهم با هر یکا بردم این شهر بکلی روح مرا خسته و کمش کرده از مردم آن بیزار شد.ام جرأت نمیکنم افکار خود را یکسی بگویم شاید بشما گفته اند که من مشروب صرف می کنم . امانه بغير از يك بار مشروب خورده و هر چه در باره من می گویند از حقیقت دور است.

نمیدانم یک نوع افکار تاریت مرا فاسد کرده دلم میخواهد یک روز آنچه را که فکر میکنم برای شما تعریف کنم شاید شما بتوانید مرا هدایت کنید، نمیدانم آیا بمن اجازه میدهید در آن روز که این مدرک را برای شم آوردم را از دلم را بگویم، اگر تمام سخنانم جنون آمیزم بی اساس باشد باید قول بدهید که بدون اوقات تلخی و حرارت راهی یمن نشان بدهید.

مارگریت گفت همین حالا بگوئید راز دل خود را فاش کنید. خیر جرأت نمیکنم ، میخواهم ابتدا لیاقت خود را نشان بدهم آنوقت اگر اجازه دادید مطالب خود را میگویم . خیلی کمتر اتفاق میافتد که وقتی دو نفر دوستانه صحبت می کنند مانعی بیش نباید چندماه قبل خانم میرون با بدگوئی ها تأثیرات سخن زرف را از بین برد ایندفعه هم گفتگوی گرم و شیرین آنها را با فریادهای بلند خویش قطع نمود. چند دقیقه قبل خالم میرون داخل اطاق دخترش شدجون او را ندید بجنجو پرداخت و وقتی دید که مارگریت روی نیمکت باغ نشسته و با رزف حق داشناش صحبت میکند غرق در تعجب شد مارگریت هم چون مادرش را دید نگذاشت جلوتر بیاید و بدون خداحافظی از جا برخاست و با شتاب تمام از آنجا دور شد.

اما اگر مارگریت در پیچ خیابان روی خود را بر می گرداند از مشاهده منظره عجیبی که بچشش میخورد دچار حیرت میشد. ژرف ابتدا چنین نشان داد که میخواهد از آنجا دور شود اما دو مرتبه برگشت و در همان نقطه ای که لحظه قبل مارگریت نشسته بود بزانو در آمد. منظره بسیار جالبی بود گفته اند عشق يك نوع جنون است این جنون هم اقسام مختلف دارد هیچ فرقی نمیکند جنون عشق یا ثروت یا مقام به مرام و عقیده همداش جنون است، عشق ماری اثرات او را بدی گیوتین ،کشید، عشق دپلئون بر جهانگیری او به بسنت هلن هدایت کرد، موسولینی دیکتاتور ایطالیا عنو مرام و عقیده داشت و هینلر عشق جها انگشائی داشت تمام این عشق نافرجام بود چون تمام آنرا با قانون برخورد داشت اگر قانون نبود عشق بوجود میآمد و وقتی پیدا شد از قانون میگذرد اگر عشق جنون باشد، جنون بی عشق هم ممکن است دیوانه ای که عشق نمی فهمد راحت تر از همه ما است. رزف تورل عشق چه چیز بود عاشق او بود یا به ثروت و مقام او عشق داشت در هر دو صورت این عشق برای او نافرجام می شد ، عشق او را بجائی رسند که منفور همه کی شد در سابق آقای میرون که دو قدمی خود را تشخیص نمیداد او را دوست داشت، خانم میرون که مثل خود می خورد و هیچ چیز سرش نمیشد باو احترام می کرد. فقا و همکاران با و احترام می کردند اما حالا منفور همدکس شده بود آقای میرون او را احمق میداست و خانم میرون با و حق ناشناس خطاب میکرد رفقا و دوستان او را دیوانه می خوانند کارش بجایی رسیده بود که از خودش بدن میآمد و در آن روز وقتی که مارگریت از او دور شد چون دیوانگان بزمین خم شد و مقدار خاکی را که زیر کفشهای مارگریت جابجا شده بود بسر و صورت خود مالید و شاید کمی از آن خاک راهم بلعید. نمیدانم شم نام این را چه میگذارید عشق اور اجنان دیوانه کرد. بود که کنترل اعصاب را از دست داد وقتی بکار خانه رفت رفت و همکاران نوری آثار مسرت در قیافه اش دیدند، ژرف نوزل بکلی عوض شده بود آن آدم کم حرف بقدری شاد شده بود که زیادی حرف میزد رفت را به بغل

برای خرید کتاب فاجعه بزرگ نسخه چاپی اینجا کلیک کن و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

ادامه مطلب

دانلود کتاب 81490 اثر آلبر شمبون ترجمه احمد شاملو

دانلود کتاب 81490 اثر آلبر شمبون ترجمه احمد شاملو

 

بی آن که سر بگردانیم و بزیر پای خویش نظری کنیم خود را بناخن و چنگ و دندان بالا کشاندیم تا در اعماق لجه در هم نشکنیم ، اما هنگامی که سرانجام ، شد آن زمان که از کناره نگاهی در آن کنیم ، دریافتیم که ـ دريغا !

آنك مائیم در اعماق لجه، که راه بساحل نجات نبرده ایم و دیگر هیچگاه راه بساحل نجات نخواهیم برد!

سعادت باز یافتن خویشان و کسان و بازگشت بدیار زندگان نه بدان قدر بود که امید میداشتیم.

بسا که ، سنگ کفه شوربختیهای ما و زین تر از آن بود که می پنداشتیم. و بسا که این سنگینی ، در روح ماشکستی نه از آن گونه آورده است که، دیگر ترمیم پذیرد !

آمیزش با کودکان تلاش روزانه معاش ، محبت ،عزیزان ،موسیقی و همین تماشای ساده طبیعت، دردهای ما را تسکینی است با این همه لحظاتی پیش می آید که دیگر هیچ چیز و هیچکس نمیتواند دستگیرمان شود.

همه دستها بی ثمر رهامان میکند و ما ، تنها ، قدم به راهی میگذاریم که در آن هیچکس نمیتواند همگاممان شود مگر آن کسی که خود، دوشادوش ما این راه صلیب را در نوردیده باشد .(۱)

آنگاه صدای او ، فقط حضور او ـ بی آنکه کم ترین چیزی بگوید کفایتمان میکند ، چنان که گوئی تنها يك يادآوري کلی از آن روزهای تباهی و ویرانی میتواند ما را به احساس این حقیقت رهنمون شود که اکنون دیگر از دوزخیان نیستیم و خداوند از درگاه خویش طردمان نکرده است. ۱

راه صلیب، منظور فاصله میان عیسای مسیح و تپه جل جتا است که مسیح صلیب خود را بردوش کشید ، و از آن معنای رنجی را که بخاطر آزادی و حقیقت بر انسانها تحمیل شود افاده میکنند.

علیرغم ناشایستگی ما نسبت به همه چیز، شاید مدلول این صلیبی که هزاران هزار کس از عادی ترین مردم بردوش خویش کشیده اند و همچنان نیز بر دوش میکشند این است که نام خدا را بر لوح خاطر ما نقش کند .

و ندامت از آنچه را که ببرادران خویش روا داشته ایم در ضمیرمان جای دهد و ما را با آن چنان نیروی اخلاقی مجهز کند که در برابر هر آنچه بتواند بار دیگر از هرجا و بهر صورت که باشد دل و جان انسانی را مورد تهدید قرار دهد، قامت بمقاومت برافرازد.

 

 

 

ادامه مطلب

دانلود کتاب شیوا : یک داستان_دانش اثر شهرنوش پارسی پور

دانلود کتاب شیوا : یک داستان_دانش اثر شهرنوش پارسی پور

 

اواخر پائیز سال ۱۳۷۶ مطابق با سال ۱۹۹۷ میلادی بود در شهر برکلی در امریکا زندگی میکردم
شامم را حاضر کرده بودم تا بخورم و خیال داشتم همانند همیشه دو ساعتی بعد از شام راه بروم و فکر کنم در اندیشه نوشتن رمانی بودم طبیعتاً به عنوان یک نویسنده ایرانی خیال داشتم رمانم را برای خوانندگان ایرانی بنویسم فکرم این بود که رمان را به گونه ای بنویسم که در ایران و در جو سانسور غیر عادی آن امکان چاپ داشته باشد اما هر چه میاندیشیدم موضوعی به یادم نمی رسید. داستانهای عشقی ممنوع بود نمی شد درباره گمانهای سیاسی نوشت نوشتن درباره گمانهای اقتصادی مسئله برانگیز میشد و اگر به موضوعهای تاریخی میپرداختم میباید همه چیز را درز بگیرم دهها نگاشتگاری به برگمانم رسیده بود اما به دلیلهای بالا و دلیلهای دیگر غیر قابل چاپ بود چنین به نظرم می رسید که نوشتن یک زمان در این شرایط همانند بستن یک موتور جت به یک گاری است. موتور که بکار می افتاد ،گاری متلاشی میشد و موتور هم بی مصرف میماند اینطور بود اما من از رو نمیرفتم و دائم می اندیشیدم
بهر حال حرفه من نویسندگی بود و بدون این کار زندگیم معنایی نداشت آن شب هم در حالی که شام را آماده میکردم راه میرفتم و میاندیشیدم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم گفتم بله؟
صدای مردی به گوشم خورد که پرسید خانم پ؟
گفتم خودم هستم
سلام بر شما اسم من منوچهر است.
گفت:
به اندیشه فرو رفتم تنها یک منوچهر میشناختم که در واشنگتن زندگی می کرد و آوایش هم با این

شخص فرق داشت چنین به اندیشه ام رسید که صاحب صدا باید خیلی جوان باشد پرسیدم آیا من
شما را می شناسم؟
گفت نه
:پرسیدم میتوانید بگوئید تلفن مرا از چه
کسی گرفته اید؟
گفت: دوستی از دوستانم برادر شما را می شناسد. تلفن شما را از ایشان گرفتم.
بعد گفت من از دوستداران کتابهای شما هستم همه آنهایی را که بشود در ایران تهیه کرد خوانده ام
امیدوارم مرا جزو دوستانتان بپذیرید
سپاسگزاری کردم بسیاری اوقات افراد بمن تلفن میکردند و ابراز مهربانی می نمودند منوچهر گفت علت این که مزاحمتان شدم این بود که خواهان دیدار با شما بودم سبب مندی مهمی است که باید با شما در میان بگذارم
گفتم با کمال میل هر قدر که وقت لازم باشد در خدمت هستم.
گفت: اگر همین امشب به دیدارتان بیایم گرفتاری ویژه ای دارید؟ به ساعتم نگاه کردم هشت و ربع بود گفتم اشکالی در این نمی بینم. من کارو بار مهمی ندارم جز اندیش ورزی و میتوانم این کار را به فردا موکول کنم. خندید گفت: من در تهران هستم. فقط کافی است تا دستگاج را به خود ببندم و عرض و طول جغرافیائی را میزان کنم. در نتیجه اگر شما نشانی خود را به من بدهید من در عرض چند دقیقه از طریق نقشه دقیقی که دارم محل سکونت شما را پیدا خواهم کرد.
شگفت زده پرسیدم شوخی می کنید؟
گفت: باور کنید قصد شوخی ندارم شما نویسنده اید و من کاشف و مخترع برای واژه کاشف واژه سرراز «بردار را ساخته ام و برای واژه مخترع «ساختاروند».
گفتم: واژه عجیب دیگری هم ساخته بودید دستگاج». این به چه معنی است؟ گفت: این ترکیب دستگاه و جابجائی .است بر این گمانم که باید برای ابزارهای نوین واژگان نوین
آفرید.
گفت:
گفتم: آقا به نظرم میرسد که شما دارید مرا مسخره می.کنید همه حرفهای شما عجیب است. ن خانم اگر به من پنج دقیقه مهلت بدهید شرفیاب خواهم شد و از نزدیک یک دیگر را خواهیم شناخت. بعد هم من دارم با تلفن حرف میزنم و پول آن دارد بالا میرود. شما لطفا نشانی دقیق خود را بدهید و من با یاوری کتابهای جغرافیائی مکان دقیق شما را پیدا خواهم کرد و به شما قول می دهم تا در
وسط اتاق شما ظاهر شوم نشانیها را دادم گفت من تا پنج دقیقه دیگر نزد شما هستم.

برای خرید کتاب شیوا  نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید. و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

ادامه مطلب

دانلود کتاب تصویر دوریان گری اثر اسکار وایلدر ترجمه داریوش شاهین

دانلود کتاب تصویر دوریان گری اثر اسکار وایلدر ترجمه داریوش شاهین

 

 

نخستین باری که با دوریان گری آشنا شدم یکی از روزهای بهار سال ۱۳۱۴ بود. آن بهار برای من نامیمون و تاريك و شوم بود . زیرا باستثنای ۲۲ روز اول آن که روزهای آخر دوره نهم تقنینیه بود و من در مجلس بودم بقیه آن بهار را در زندان قصر گذراندم. أعصاب من در نهایت تهیج و روحم در تیرگیهای متراکم قلق و نگرانی و یأس فرورفته بود. تنها مخدری که این بحران ناخوشنودی و درد را تسکین میداد کتاب بود، زیرا شخص را منصرف میکرد و باو فراموشی میداد . لحظات و ساعتی بر انسان میگذشت که دیگر این دیوارهای خیره کننده و منهدم نشدنی ، این دیوارهای ضخیم و پنجره های آهنینی که هر لحظه مثل چکش بر مغزم میگویید که انسان چون انسان است و قوه ادراك و تعقل دار دو پیش از حیوان میفهمد و حس میکند از هر حیوانی بدبخت تر و عاجز تر است.

ساعتهایی بر انسان میگذشت که انسان دیگر این دیوارها و پنجره آهنین محبس را نمیدیدو دیگر متوجه نبود که در چه محنتکده و ماتم سرایی زندگانی میکند در يك همچو حالت و شروطی تصویر دوریان گری» را خوندم و ساعتها غفلت و خوشی و لذت باین اوراقی كه يك فكر مشتعل و يك فريحه بی نظیری آنرا تدوین کرده است مدیون هستم . اوسكار وايلد بسلیقه من یکی از خوش قریحه ترین نویسندگان انگلیسی است که متأسفانه در نظر خود انگلیسها قدر و منزلت كييلينك ياد يكنس را ندارد، برای اینکه هوش وقاد و درخشنده وی با روح آرام و محافظه کار آنها سازش نداشته و لهجه گزنده و طاغی او نسبت بمقررات و آداب و اخلاق ملی با سلیقه موقر و معتدل پسند آنها موافق نیست و البته عللی از این قبیل باعث شده است که جامعه انگلیسی هوشهای درخشانی چون بایرون و اوسکار وایلد را از دامن خود طرد میکند و حتی باین اکتفا نکرده تلخی شرم آور حبس و اعمال شاقه را بذائقه نویسنده ای که باعث اسلوب و ظرافت سبك ، او را از میان صدها نویسنده ممتاز و مشخص میکند چسبانده اند .

پیش از دوریان گری اوسکار وایلد را میشناختم و با نظر اعجاب وستایش با بن سبك بدیعی که قصه های كوچك اورابيك قطعه شعر زیبا و موزونی مانند میکند نگریسته و هر چه از وی خوانده بودم بمنا لذت داده بود ولی در « تصویر دوریان گری» دو خصوصیت و دووجه امتیاز نگارش اوسکار وا بلد ظاهر ترو بر جسته تر است یکی دور شدن از ر مالیسم و پاشیدن گرد افسانه و شعر بر بیان خود وم کثرت این تناقض گویی با خرق مسلمات و انکار ظواهر که پارادوکسش ودوم می نامند .

حال وجود ظروف ومقتضيات خاصی با سبك بديع و پر از ظرائف و وطرائف فکری کتاب یا هر دو آنها ، دست بهم داده و از این كتاب يك اثر مطبوع و محو نشدنی در خاطره ام باقی گذاشته بود بعد یکه بعد از آزادی بدو سه نفر از دوستان خود تکلیف کردم که آن کتاب را بفارسی ترجمه کنند خوب بخاطر دارم اول از آقای آقا سید محمد سعیدی کفیل فعلی وزارت راه خواهش کردم که بقدرت قریحه ایشان در تعبیر و جمله بندی و مهارت در ترجمه و نشان دادن حقیقت فکر و نیت نویسنده معتقد بودم و بعد از آقای میر سید حسن شباهنك كه مثل من شیفته آثار اسکار وایلد بود و دو سه قصه های کوچک اور اترجمه کرده بود خواهش کردم و الان بخاطر م میرسید که دو سه سال قبل که با مترجم محترم این کتاب بمناسبت ترجمه «ماری آنتوانت استفان زويك آشنا شدم و در ایشان علاوه بر ذوق و قریحه و قدرت ترجمه استعداد شریفی بنقل آثار ذیقیمت ادبی اروپا بزبان فارسی مشاهده کردم در ضمن معرفی کتابهای چندی که بنظرم مفید یا زیبا میرسید صحبت از تصویر دوریان گری بیان آوردم و خواهش دارین را تکرار کردم و اکنون بسی خوشحالم که با همت و پشت کار ایشان این کتاب زیبا- شاید بهتر بن کتاب يك نویسنده زیبا پرستی (Asthetic) چون وایلد باشد. بزبان شیرین فارسی در آمده است. چند مرتبه از خواندن ترجمه بعضی از متفکرین بزرك اين شبهه در من یدا شد که مترجمین فارسی آنها از عهده ترجمه بر نیامده اند مثل ترجمه هائی که از شعر حافظ در زبان فرانسه میخوانیم که انسان دیگر حافظ را با آن لطف و ظرافت و وارستگی و رندی وشك و بلند پروازی که در میان ابرها دیده میشود نمی بیند .

مميز و مشخص يك نویسنده فکور تنها افکار او یعنی حقیقت فکر و تصور او نیست، زیر احقایق و افکار در دنیا خیلی زیاد نیست و آن اندازه ای که هست نقریباً شبیه العالم و در تمام اقطار د نیا مانند یکدیگر است. آنچه يك نفر نویسنده و متفکر را از دیگری ممتاز میکند کیفیت تعبیر فکر است. لباسی است که بر فکر خود میپوشاند .

بقول اناتول فرانس فکر تازه زیر آسمان کهنه نیست آنچه تازه است فورم است ادبیات جز فورم چیزی نیست… شاید این مطلب قدری اغراق آمیز باشد و گاهگاهی شخصی مبدع سیستم و خلاق فکری پیدا میشود ولی قدر مسلم اینست که آنچه مهم است طرز بیان این فکر است و ادبیات جز ابداع در تعبیر چیز دیگری نیست ترجمه آثار نویسندگان بزرگ از این لحاظ دشوار است که غالب هنر آنها همان بلاغت اسلوب و ظرافت تعبیر و داشتن خصوصیتهایی است در بیان تصورات خود بطور حتم ترجمه اصل الانواع داروین که حقایق علوم طبیعی را قدری با فرض و تخمین مقرون کرده و مانند فرمولهای ریاضی شرح میدهد آسانتر است تا مثلا ترجمه «جنایت سیلوستر بنار اناتول فرانس که هیچ مطلب تازه و فکر بکری در آن نیست ولی از زیبایی اسلوب و بلاغت و ظرافت میدرخشد.

 

 

برای خرید کتاب تصویر دوریان گری نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

ادامه مطلب

دانلود کتاب نبات سیاه اثر بهمن فرسی

دانلود کتاب نبات سیاه اثر بهمن فرسی

 

نمی دانم کجا میرفتم مگر شما میدانید؟ شاید به یکی از آن پرسه های کورانه که بازهم برم میگرداند به چاردیواری مثلا خودم در سکوی قطار زیرزمینی بودم. حتماً منتظر قطار یارو که کله اش را تا بیخ خرخره تپانده بود در یکی از این مثلا کلاههای کشباف کیسه ای که فقط دو تا پارگی دارد مثلا برای دیدن غلتید کنار من خودش را کشاند زیر بناگوشم و
اس كيوز … نیزین …. می گو… استيشن … ایزترن … نوکی؟
تلگرافش به زبان بی زبانی انگلیسی که تمام شد، به فارسی گفتم: تا سه ایستگاه مونده به مقصدت با همایم از اونجا به بعدهم خیالت راحت باشه دیگه نمیتونی کم شی یا عوضی بری
موضوع سه ایستگاه مانده به مقصد یارو نمیدانم چرا و از کجا به زبانم آمد. سه ایستگاه مانده به مقصد او که نیزدن باشد. میشود ایستگاه کیلبرن ۲ . من کیلبرن بناست پیاده بشوم؟ نمیدانم یعنی بنا که مسلماً نیست. در هر صورت اگر خیال می کنید جواب من به یارو زیادی از سر دلسیری یا دلپری بوده، از شما پوزش می خواهم به طرف که دیگر دسترسی ندارم اما از شما گذشته خود یارو بگذارید خیال خودم و شما را راحت کنم ا اصلاً محض خاطر شما ، از اینجا به بعد بجای یارو مینویسم ،مشدی بله اما از شما گذشته خود مشدی نجات یافته و جان گرفته و گل از گل شکفته کله از کاپوت کشباف بیرون کشید و احساساتش را بر بال کلماتش نشاند که

به علی خیلی چاکرتیم بابا زبون سرشون نمیشه این لامروتا. صدتا از این بیلمزا
فدای به همزبون ینی صاف و پوس کنده خدا پدرتو بیامرزه
بی آن که نگاهش کنم گفتم
خدا خودمو بیامرزه
بعد مشدی را زیر نگاه گرفتم چشم مشدی چند ثانیه به دهان من ماند. چون دهان من باز نشد و دنباله سخنی از آن در نیامد مشدی ترمز خالی کرد. دچار چیز پیچه و این گیجه شد. با شتاب زیپ کاپشن پفالش را تا زیر جناغ پایین کشید تا سینه و گردن را – اگر داشت – کمی هوا بدهد كرده كله اش آنگ نشسته بود روی خط شانه ، حتی اندکی رفته بود توی تنه. عین مکزیکی ها و سرخپوستها . خلاصه: گردن نداشت از چاک زیپ کاپشن کله يك خروس خوشگل لاری عین فنر زد بیرون. تاج و غبغبی رقصاند. نوکی به اینسو و آنسو پراند. . دست آخر، انگار که من در ته چاهی باشم كله يكور كرد و با يك چشم کاملا دریده به من خیره ماند. مشدی که به هوای مالیدن سروسينه تقلا كرد كله خروس را بچپاند زیر کاپشن و حریف نشد.

 برای خرید کتاب نبات سیاه نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید. و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

ادامه مطلب

دانلود کتاب پطر اول اثر تولستوی ترجمه محمد پورهرمزان

دانلود کتاب پطر اول اثر تولستوی ترجمه محمد پورهرمزان

آفریده اندیشه سخنور نامی آلکسی تولستوی جلوه ایست از بهترین جنبه های رمان نویسی تاریخی شوروی رویدادهای تاریخی گذشته که واقعیت زندگی خلق روس را در گذرگاه دوران جوشان و خروشان پطر اول مینمایاند، در قالب صوری از کمال هنری تبلور یافته است.
الکسی تولستوی بیش از بیست و پنجسال از زندگی ثمر آفرین خود را به پژوهش مبحث تاریخی پطر اول گذراند. اندکی پس از انقلاب اکتبر ، مؤلف داستان «رؤیای هراس» را که گوشه ای از زندگی مردم را در عهد پطر وصف میکند نگاشت. دیری نگذشت که داستان دیگری را تحت عنوان روز کار پطر» بپایان رساند و در آن سیمای پطر را در گذرگاه پی ریزی شهر پطربورگ، تصویر کرد در سالهای ۱۹۲۸ – ۱۹۲۹ به نگارش یک نمایشنامه تاریخی درباره پطر بنام ماجرای شکنجه پرداخت و ضمن آن شخصیت های تاریخی و رویدادهای چندی را تشریح کرد که در قیاس با داستانهای پیشین محتوی دوران پطر را بر بنیادی گسترده تر نشان میدهد. نویسنده در سال ۱۹۲۹ نگارش رمان پطر اول» را آغاز
میکند که در پژوهش و پرداخت مبحث تاریخی پطر نقطه عطف پدید میآورد و این مبحث را به مسیری نو سوق میدهد. تولستوی از تحلیل درام های روانی به تصویر رویدادهای بزرگ اجتماعی دوران کاملی از تاریخ میپردازد و رنگهای لازم را برای بازنمایی دقایق باریک روزگاران گذشته و نشان دادن ماهیت فعالیت تاریخی پطر، مییابد.

نویسنده در یکی از مقالات خود یادآور میشود که پژوهش های هنری اش با چه سخت کوشی و رنج فراوانی همراه بوده و چگونه طی سالیان دراز نمیتوانسته است سیمای پطر را با خطوط روشن در آیینه ذهن نقش .کند مینویسد: «مبحث پطر» از دیر باز ذهن مرا بخود مشغول میداشت… من تمام لکه هایی را کرته بر او نشسته بود ،میدیدم ولی خود پطر همچنان بصورت معمایی در عرصه مه آگین تاریخ در نظرم موج میزد… برای نگارش رمان «بطر» من میبایست پیش از هر چیز از دروازه عصر حاضر به عرصه تاریخ پیشین گام گذارم… پیش از هر چیز میبایست در جهان بینی هنری خویش تجدید نظر .کنم ره آورد این سفر آن اندک اندک گنجینه های دست نخورده خود را بود که تاریخ بر من باز گشود
آلکسی تولستوی در رمان خود با مجموعه ای از چهره های هنری اهمیت فعالیت پطر را در یک دوران تاریخی مشخص، تشریح
میکند .. پیکار پطر برای تحکیم مبانی دولت ،روسیه، قاطعیت او در تعرض بر نظام کهنه در بر انداختن اشکال عقب مانده نظام فئودالی نوآوری ها و ابتکارات فرهنگی دامنه دار او ، بنیاد گذاری یک ارتش منظم و نیرومند و پی ریزی نخستین ناوگان روسیه – چنین است اقداماتی که مؤلف آنها را در فعالیت پرشاخه پطر برجسته میسازد و سرسختی و استواری او را بازتابی از بهترین سجایای ملی روس در آن دوران .میداند در عین حال او با صداقت و حقانیت کامل نشان میدهد که پطر چگونه مبارزه خود را علیه وحشیگری با شیوه های وحشیانه انجام میداد (لنین) و هزینه های اصلاحاتش چه بار گران و جانگاهی بر دوش خلق میگذاشت. صفحات بسیاری از کتاب به شرح وضع فلاکتبار دهقانان اختصاص دارد که از فشار استثمار و مالیاتهای سنگین و سربازگیری های مدام بجان میآمدند و از جور ملاکان به استپ های جنوب یا به اعماق جنگل ها میگریختند و با بانگی گنگ میغریدند و پرخاش میکردند.

 

برای خرید کتاب پطر اول نسخه چاپی اینجا کلیک نمایید. و برای دانلود رایگان به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

ادامه مطلب