کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب رایکا

کتاب رایکا نوشته ای از فهیمه سلیمانی است . رایکا سرش را به بالا آورد و از پشت عینک کمی چشمهایش را ریز نمود و واضح تر به چهره ی او نگاه کرد. هم اکنون بیاد خواهد آورد که صورت او را کجا دیده است .دو روز قبل در بین فرمهای درخواست کار اسم او را دیده و از منشی اش خواسته بود تا با او تماس گیرد. او هم ساعتی بعد آمده و پس از گفتگوی کوتاهی فرار برآن شده بود که از امروز بعنوان مترجم شرکت کار را آغاز کند . رایکا که از برخورد خود خجل شده بود.از جا برخاست و با تواضع گفت بله بفرمایید. ولی هر اندازه به فکرش فشار آورد اسم او را بیاد نیاورد به این موجب لبخندی بر لب زد.بله ببخشید.لطفا بفرمایید.سرمدی هستم.اوه درسته. بفرمایید خانم سرمدی ظاهرا شما به صورت کامل وقت شناس هستید.رزا روی مبل چرمی مقابل میز مدیر عامل ولو شده بود و در صورتی که یک پایش را روی پای دیگر انداخته بود.به طور جدی و بی حالت رایکا نگاه کرد. در نگاه اول چهره او زیادتر شباهت مردان رومی بود و بر خلاف صورت ظریف و زیبایش جدیت خاصی داشت که با آنهمه زیبایی هماهنگی نداشت .برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب رایکا تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب حریر نگاه

کتاب حریر نگاه نوشته فریبا قاسمی می باشد.این کتاب قصه عاشقانه ی بسیار زیبایی می باشد که حکایت از دوستی دنیا با رامینا می باشد.رامینا که مادر خویش را در زمان بسیار قدیم از دست داده است و در سن پانزده سالگی با دنیا دوست شده و با همه ی مخالفتهای پدر رامینا این دو نفر هیچ وقت دوستی خویش را با هم قطع نخواهند کرد اما با تصمیم پدر رامینا آنها می بایست کشور را ترک نمایند. رامینا عاشق پسری به نام باران می باشد و باران نیز او را بسیار دوست داشته و با آنکه باران چندین دفعه به خواستگاری رامینا رفته است و پدر رامینا با این ازدواج موافقت ننموده است.و دختر خویش را به او نمی دهد.حالا رامینا با دلی آکنده از غم و شکسته کشور را ترک می کند . دنیا هیچ گاه باران را ملاقات نکرده اما از عشق آندو به هم اطلاع داشته است.برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب حریر نگاه تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب چشمهای بی حیا

کتاب چشمهای بی حیا اثری از خانم رویا سیناپور رمان نویس خوب کشورمان است. دستی به صورتی که در تمام ایام به تیغ التماس می نمود تا دوست و دشمن دانه های زود به رنگ سفید را نبینند کشید و دیدی یواشکی بر داماد جوانم که در حقیقت پسر خواهرم بود انداختم و بعد پیشانی نازگل را بوسه زدم. و اشکم از چشمان سرازیر شد.اشکی که شاید بزرگیش به اندازه ی یک مروارید بود را از گوشه بینی خود پاک کردم و گفتم همین امشب در این لباس سفید که لباس بختت می باشد همانند فرشته شده ای که قول و پیمانی را بر پرهای خود می کشانی. بعد از ته دل آهی کشیدم که زیادتر به نفس عمیق شباهت داشت و گفتم خوب گوش فرا ده نازگل من .خوب خواهی دانست که کوره راهی از جاده عشق به من و غروب زندگی ام اجازه نمیدهد تا در اینطور موقعیتی و این لحظه زیبا در سره سفره عقد تو و امید نشینم. میدانم که فهمیده ای برای چه امشب مادرت در کنار ما نیست.او شروع به گریه کرد.گریه نکن نازگل من میدانی که پدرت وظایفی دارد و امشب راز دلش را واسه ی تو آشکار می کند.امید هم با تو بزرگ شده و پا به پای تو سختی ها و کمبودها را در سرگذشت خود تحمل نموده و هم مثل تو محتاج مادر بوده است.برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای کتاب چشمهای بی حیا تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب با بهار

کتاب با بهار به نویسندگی سیمین جلالی انجام گرفته است.بغل مریم روی پله‌های حیاط نشستم و به رفت و آمدی كه در منزل رواج داشت نگاه می نمودم. هر شخصی می‌رسید نگاهم می نمود.دستی به سرم کشید و از بغل ما گئر می نمود و وارد ساختمان می‌شد تا آنکه به مادر من تسلیت گوید. اشکهای روی صورتم را پاك كردم و به چهره ی او که در قاب عكسی بر روی میزی كوتاه بغل دیس‌های خرما و حلوا در گوشه‌ی ایوان بود نگاه کردم. عكسی كه دیگر اصلا شبیه به خودش نبود.چهره اش جوانی و سلامت را داد می‌زد .با تمامی کوشش كه در مهار نمودن موهایش داشت دسته‌ای از آن بر روی پیشانیش ریخته بود و لبخند ملیحی گنگ كه در چهره‌اش دیده شده بود زیبایی مردانه‌ خود را در نظر من بسیار زیاد کرده بود. سرم را بر روی زانوهایم نهادم و بی‌اختیار با یادش با صدای بسیار بلند اشک ریختم . او دیگر در بین ما نبود و من و علی یتیم گشته بودیم. با آنکه همچنان كوچك بودم تلخی این واقعیت را با همه ی وجود احساس می نمودم. هر اندازه مدت‌ها بود كه دیگر سایه‌ی پدر را بر سر نداشتیم و او تنها نامی بر ما داشت و حالا دیگر به طور حقیقی رفته بود. برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب با بهار تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب شبهای انتظار

کتاب شبهای انتظار نوشته سهیلا بامیان است.حامد كه جدیدا پیروز شده بود با همه ی مخالفت‏های پدر دختری به نام راشين با او عقد نماید.او را واسه ی تعطيلات تابستانی به شهر خویش برده است.هر دوی آنها با هم دیگر و كنار هم لحظات بسیار خوشی را گذراندند . حامد دختر عمويی به اسم شراره دارد كه با وجود بیست و یک سال زندگی همسر و دختر کوچک خویش را از دست داده است و بسیار زیاد اندوهگین و افسرده است. راشين در هنگام حرف زدن با شراره از او خواسته است که در اندیشه ی آینده ی خود باشد و قدیم و سرنوشت سوزناک خود را به دست فراموشی سپارد. هنگامی که راشين حرف های زده ی خود با شراره را برای حامد تعریف کرده و در ميان ميگزارد. حامد این مساله را میفهمد كه راشين همانند پدر خویش به زندگی نگاه می نماید و مثل او است.در این بین کمی عصابی شده با همدیگر بحث کرده و در جاده تصادف می کنند و پشمان حامد كور ميشود. برای خرید کتاب شبهای انتظار به لینک موجود مراجعه نمایید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب لحظه ای با ونوس

کتاب لحظه ای با ونوس به قلم ر. اعتمادی می باشد.پاییز هم اکنون با رنگ و بوی بخصوص خویش از راه رسید .هوا بسیار خنک و دلچسب و اندوهگین است. با آنکه از کار بسیار خسته بودم ولی به هیچ وجه حس در منزل و تنها ماندن را نداشتم .تنهایی بسیار آزرده ام می کرد. امشب همه به مهمانی رفته اند و من به دلیل جلسه ای که داشتم نتوانستم بروم. به ساعت نگاه کردم تازه ساعت یازده بود .از منزل خارج شدم و هوای خنک پاییز مجبورم کرد مقداری قدم زنم.آهسته آهسته گام برداشتم.کوچه ای سرشار از ظلمت و تاریکی بود کم کم از کوچه خارج گشتم و داخل خیابان شدم .هنوز سر پیچ خیابان خودمان به طور کامل نپیچیده بودم که حس نمودم کسی رو به روی من وایساده است.به او با دقت فراوان نگاه نمودم. دقیقا در چند متری من بود که ایستاده بود .هم اکنون دستهایم داخل جیب شلوارم بود که نخستین قطره ی باران روی چهره ام چکیده بود.بی اعتنا به باران با جستجو و کنجکاو بودن جلو رفتم کسی که روبرویم ایستاده بود یک زن است.دقیقا سر پیچ پشت به کوچه با آرامی ایستاده بود و دستهایش را به سمت آسمان بلند کرده بود .آهسته و بدون حرکت کمی نگاهش کردم .بدنش بسیار بلند و کشیده بود. من چرخیدم و درست در روبرویش ایستادم .برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب لحظه ای با ونوس تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب همراز عشق

کتاب همراز عشق اثری از جمشید طاهری است.موهایم را فرش مسیر و راه خود خواهم نمود مرد.بستر پاهایت را فرشی از ابریشم به اندازه می باشد. قلبم را که سرشار از تو می کنم. سرشار از اسم تو می کنم. به تو هدیه می دهم. چطور می خواهی آیا.خواب و رویایم را پر از خیال تو نموده ام. کمت می باشد آیا.برای چه نمی خواهی متوجه شوی.برای چه نمی فهمی که من هر چیزی را یک دختر قادر باشد به تنها مرد زندگی خود دهد تقدیم کند هدیه ات نموده ام.آیا اینها را نمی بینی.صحیح است که تو نخواهی دید. برای چه که هر چه نگاه می کنی جز ستیزی کودکانه دستگیر نگاهت نمی شود.به درستی تو چه چیزی در من دیده ای جز نگاهی اندوهگین و زبانی زهر آلود.چه گوش داده ای از من جز کلماتی که قادر است هر مردی را فراری دهد تا آخر عمر. حتی از خاطرات یک زن. ای وای بر من که چه احمقانه عشق ورزیده ام به تو. تمام هستی و دارایی خود را به تو تقدیم نموده ام جز یک چیز غرورم را.آری و این غرور می باشد که روپوشی شده است بر همه ی جلوه های زندگیم.تو حق داری من خود می دانم که چطور عاشقت شده ام.برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب همراز عشق تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب لحظه های بی تو

کتاب لحظه های بی تو داستانی فوق العاده زیبا و خواندنی از مهرداد انتظاری است.آوای شلوغی و صحبت مهمانی دوستانه فضای منزل فرامرز را پر نموده بود.همه ی مهمانها دو به دو یا به طور گروهی دوره همدیگر نشسته هر یک درمورد موضوعات مورد بحث خویش حرف می زدند.یکی درمورد گرانی و دیگری درباره ی به مدل های نو و تازه ی ماشین و آن یکی پیرامون ازدواج و گروهی هم گرداگرد تفاهم داشتن داخل زندگی زناشویی و حق زن و مرد در زندگی صحبت می نمودند .مهمانی خانه ی فرامرز به موجب فارغ التحصیل شدنش داخل رشته مهندسی ساختمان بر گذار گشته و میهمانان تمامی از دوستان نزدیکش او بودند. قبل از آنکه آن مجلس گرمای دلچسب خویش را پیدا کند موزیک بسیار زیبا و آرامی هوای شاعرانه به این جمع صمیمی داده بود و هنگامی بر تعداد میهمانان اضافه شد و هر کس هم کلام شدن با شخصی دیگر پیدا کرد. آهسته آهسته مهمانی رنگ دیگری یافت.دو خانم جوان در کناری نشسته و پیرامون مسائل ازدواج سخن سر داده بودند. این ایام به هیچ مردی نمی توان اعتماد نمود و هر کدام یک مدل خرده شیشه دارند.برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب لحظه های بی تو تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب عشق ماندگار

کتاب ایرانی عشق ماندگار نوشته ای از فائزه عطاریان است.نگارنده در این اثر با دقت به تجربیات خویش از مشاورات درمانی زوج‌ها به ارائه ی راهنمایی تاثیر گذار درمورد برقراری ارتباط با دیگران و رسیدن به عشق ماندگار پرداخته است. در قدم اول از این راه کارکردهای داخلی ذهن تحقیق می‌شود و مهارت‌هایی به موجب تسلط بر اندیشه و افکار آن ارائه شده است. دورانی که میهمانان یکی بعد از دیگری رفته و اردلان از ما خواسته که با ماشین گشت و گذاری زنیم. هنگامی که داخل ماشین شدم گفت آخیش سرانجام تنها شدیم.سایه نمی دانی من زیادتر از پیش بهت علاقه شده ام.همین امروز عصر که آمدم آرایشگاه دنبالت هنگامی که دیدمت متوجه شدم که بسیار زیادتر از پیش دوستت دارم. در حال حاضر پس از آنکه عقد کردیم دیگر دلم می خواهد جون و عمر خود را برات بدهم.اگر بدانی چه اندازه دوستت دارم. سایه باورت نخواهد شد که من چه مقدار احساس سرخوشی می کنم. اصلا باورم نخواهد شد بلخره روزی همسرم شوی.سایه من بسیار خاطرت را می خواهم .برای دانلود کتاب به ادامه مراجعه نمایید و برای خرید کتاب عشق ماندگار تماس بگیرید.

کتاب داستان ایرانی
منتشر شده در

دانلود کتاب شب تقدیر

کتاب شب تقدیر رمانی نوشته ی نسرین سیفی است . به آرامي صدا زدم که خانم غزل بيدار نمی خواهی شوی. به نرمي در جایش تکانی خورد سری به کنار خود چرخاند لبخن ملیحی زدم و گفتم رسيديم بیدار نمی شی.چهره خواب آلوده را با كف دو دست مالش داده به من نگاه كرد و گفت ارش كجا می باشد.از سوالی که کرد يكه خوردم ولی به روی خود نياوردم غزل هم فهمید که سوالش خیلی بی مورد بوده با خونسردي جواب دادم کنار در منزلشون پياده اش كرديم در را باز كردم و پياده شدم و به غزل گفتم پياده نمي خواهی شوی. خنديد و گفت الان که خواب هستم. دكتر چمدان ها را كنار ماشين گذاشت و در صندوق پشت را بست مادر به سمت ما آمد و بغل خود را به سمت ما باز کرد .غزل به تندی به طرفش رفت و در بغل مادر جای گرفت. مادرم از بالاي شانه او مرا نگاه نمود .با سر سلامی به او کردم موهای غزل را بوسه زد و با بستن چشم پاسخ سلامم را داد. غزل را از بغلش در آورد و به طرفم برگشت او را در آغوش کشاندم. سلام خسته نباشي. دكتر هم سلامی نمود.مادر از بغل من بيرون آمد و مشغول احوالپرسي با دكتر شد. چمدانم را برداشته و به رفتم .پير بابا با اشتياق فراوان نگاهم كرد . برای خرید کتاب شب تقدیر به لینک موجود مراجعه نمایید.