کلیله و دمنه یا کلیله و دمنه بهرامشاهی، از نثرهای زیبا ، دلنشین و شاهکار ادب پارسی می باشد. کلیله و دمنه در اصل از دل فرهنگ و اندیشه سرزمین هندوستان بیرون آمده است. برزویه پزشک در دوران خسرو انوشیروان دادگر ساسانی در سفری که به هندوستان داشت، کلیله را همراه با خود به ایرانشهر آورد. متن سانسکریت کلیله و دمنه از مهابهاراتا و پنچاتنترا برگردان شده است. در ترجمه این اثر در دوران شاهنشاهی ساسانی، چند باب دیگر بدان اضافه شد. پس از دوران ساسانی، ابن مقفع، کلیله و دمنه را از پهلوی به عربی برگرداند و سپس ابوالمعالی نصرالله بن محمد بن عبدالحمید، از روی متن عربی ابن مقفع به زبان پارسی برگرداند و همین قدیمی ترین ترجمه پارسی می باشد.

 

کتاب کلیله و دمنه

 

 

بسیاری ترجمه کلیله به پهلوی را به بزرگمهر حکیم نسبت میدهند لیک بر اساس گفته های فردوسی بزرگ و مقدمه شاهنامه ابومنصوری، ترجمه پهلوی کلیله از برزویه ی پزشک می باشد.

سه سده پس از اینکه کلیله و دمنه را به پهلوی ترجمه کردند، عبدالله بن مقفع یا روزبه دادویه، این اثر گرانقدر را به عربی ترجمه کرد. ترجمه ی عربی کلیله و دمنه براستی یکی از نمونه های ناب فصاحت و بلاغت شگرف میباشد و در آن برهه همتایی نداشت. ترجمه عربی کلیله و دمنه تا به امروز در مدرسه های عرب تدریس می شود و آن را نمونه ناب و ارزشمند فصاحت و بلاغت می دانند. معروف است زمانیکه عبدالله بن مقفع یا روزبه دادویه توسط حجاج سلاخی شد، یکی از جرم هایی که بدو می بستند ، نوشتن کلیله و دمنه برای مقابله با قرآن کریم عنوان میشد. همین اتهام، خود ارزش بلاغت و شیوایی این اثر را می رساند.

گویند که فضل بن سهل سرخسی - ذوالریاستین - در سال 203 هجری پیش از آنکه اسلام آورد روزی قرآن می خواند یکی از دوستان با او گفت چون یافتی قرآن را؟ فضل گفت: خوش چون کلیله و دمنه. (به نقل از سبک شناسی مرحوم بهار)

در مقدمه باقی مانده از شاهنامه ابومنصوری چنین نگاشته شده: نصربن احمد را کار شاهان پیشین در آوردن کلیله و ترجمه کردن آن به پهلوی و عربی خوش آمد و دستور خویش را - خواجه بلعمی - بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید تا این نامه به دست مردمان افتاد و هرکسی دست بدو اندر زدند...

درباره ترجمه فارسی کلیله و دمنه:

نصرالله بن عبدالحمید منشی از روی متن عربی ابن مقفع، کلیله را به نثری شیرین و نغز به پارسی برگرداند. او را از شیراز و برخی از غزنین می دانند. در جوانی با دانشوران غزنین نشست و برخاست داشته و سپس مورد توجه بهرامشاه غزنوی قرار می گیرد.از همین رو این ترجمه به ترجمه بهرامشاهی شهره می گردد چراکه به تایید و در برهه حکمرانی این شاه، کلیله ترجمه می شود. ترجمه ابن مقفع به نثر خالص می باشد و بیت و مثل و آیه ای در آن راه ندارد لیک نصرالله بن عبدالحمید اشعار برگزیده ای از عربی و فارسی را در میان نثر نغز و ناب خود جای داده است و از احادیث فراوانی نیز بهره گرفته است.

کلیله و دمنه سرشار از افسانه ها و گفته هایی است که از زبان بهایم و مرغان و حیوانات وحشی و اهلی به عنوان پند و اندرز و نکته هایی ناب بیان شده است و به قول زنده یاد مینوی: آن مجموعه های دانش و حکمت است که مردمان خردمند قدیم گرد آوردند و به هرگونه زبان نوشتند و برای آیندگان به میراث گذاشتند.

نمونه نثر پارسی کلیله و دمنه:

چنین گوید بُرزویه، مقدم اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خانه ی علمای دین زردشت بود، و اول نعمتی که ایزد، تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شَفَقَتِ ایشان بر حالِ من ، چنانکه از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزیدِ تربیت و ترشُح مخصوص گشت. و چون سالِ عمر به هفت رسید مرا بر خواندنِ علم طب تحریض نمودند، و چندانکه اندک قوفی افتاد و فضیلتِ آن بشناختم به رغبت صادق و حرصِ غالب در تعلم آن می کوشیدم، تا بدان صنعت شهرتی یافتم و در معرضِ معالجتِ بیماران آمدم. آنگاه نقس خویش را میان چهار کار که تگاپوی اهلِ دنیا از آن نتواند گذشت مخیر گردانیدم: وفور مال و لذات حال و ذکر سایر و ثواب باقی.

و پوشیده نماند که علم طب نزدیک همه خردمندان و در تمامی دینها ستوده ست. و در کتب طب آورده اند که فاضلتر اطبا آنست که بر معالجت از جهت ذخیرتِ آخرت مواظبت نماید، که به ملازمتِ این سیرت نصیب دنیا هرچه کامل تر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد؛ چنانکه غرض کشاورز در پراگند تخم دانه باشد که قوت اوست، اما کاه که علفِ ستوران است. به تبع آن هم حاصل آید. در جمله بر این کار اقبالِ تمام کردم و هرکجا بیماری نشان یافتم که در وی امیدِ صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم...

بخشی از باب برزویه طبیب - کلیله و دمنه

آورده اند که نوعی است از مرغان آب که آن را طیطوَی خوانند، و یک جفت از آن در ساحلی بودندی. چون وقت بیضه فراز آمد ماده گفت: جایی باید طلبید که بیضه نهاده آید. نر گفت: اینجا جای خوش است و حالی تحویل صواب نمی نماید، بیضه بباید نهاد. ماده گفت: در این سخن جای تامل است، اگر دریا در موج آید و بچگان را در رباید آن را چه حیلت توان کرد؟ نر گفت: گمان نبرم که وکیل دریا این دلیری کند و جانب مرا فرو بگذارد، و اگر بی حرمتی اندیشد انصاف از وی بتوان ستد. ماده گفت: خویشتن شناسی نیکو باشد. به چه قوت و عُدت وکیل دریا را به انتقام خود تهدید کنی؟ از این استبداد درگذر و برای بیضه حای حصین گزین، چه هر که سخن ناصحان نشنود بدو آن رسد که به باخه رسید. گفت چگونه؟
گفت آورده اند که در آبگیری دو بط و یکی باخه ساکن بودند و میان ایشان به حکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده. ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ایشان بخراشید و سپهر آینه فام صورت مفارقت بدیشان نمود و در آن آب که مایه ی حیات ایشان بود نقصان فاحش پیدا آمد. بطان چون آن بدیدند به نزدیک باخه رفتند و گفتند: به وداع آمده ایم، پَدرود باش ای دوست گرامی و رفیق موافق. باخه از درد فرقت و سوز هجرت بنالید و از اشک بسی دُر و گهر بارید.

و گفت ای دوستان و یاران، مضرت نقصان آب در حق من زیادت است که معیشت من بی از آن ممکن نگردد. و اکنون حکم مروت و قضیت کرم عهد آن است که بردن مرا وجهی اندیشید و حیلتی سازید. گفتند: رنج هجران تو ما را بیش است، و هرکجا رویم اگر چه در خصب و نعمت باشیم بی دیدار تو از آن تمتع و لذت نیابیم، اما تو اشارتِ مشفقان و قول ناصحان را سبک داری، و بر آنچه به مصلحت حال و مآل تو پیوندد ثبات نکنی. و اگر خواهی که ترا ببریم شرط آن است که چون ترا برداشتیم و در هوا رفت، چندانکه مردمان را چشم بر ما افتد هر چیز گویند راه جدل بربندی و البته لب نگشائی. گفت: فرمان بردارم، و آنچه بر شما از روی مروت واجب بود به جای آورید. و من هم می پذیرم که دم طَرَقم و دل در سنگ شکنم.

بطان چوبی بیاوردند و باخه میان آن دندان بگرفت محکم، و بطان هر دو جانب چون را به دهان برداشتند و او را می بردند. چون به اوج هوا رسیدند مردمان را از ایشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست که بطان باخه می برند.

باخه ساعتی خویشتن نگاه داشت، آخِر بی طاقت گشت و گفت: تا کور شوید. دهان گشادن بود و از بالا در گشتن. بطان آواز دادند که : بر دوستان نصیحت باشد.

نیک خواهان دهند پند ولیک
نیک بختان بوند پند پذیر