تذکره اولیا عنوان اثری منثور نوشته شیخ فرید الدین عطار نیشابوری در بیان احوال و اندیشه های بزرگان دین و مشایخ صوفیه و بیان نکته های نغز اخلاقی می باشد. امام جعفر صادق، امام محمد باقر، ابراهیم ادهم، شیخ ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابوالخیر، منصور حلاج و بایزید بسطامی از جمله شخصیت هایی هستند که احوال و مناقب آنها در این کتاب آمده است. کتاب به نثری ساده نگاشته شده است و از آثار شناخته شده در ادب پارسی می باشد. این اثر منثور، تاکنون ویرایش های متعددی از آن منتشر شده است که شناخته ترین آن تصحیح نیکلسن می باشد. عطار نیشابوری از شاعران و صوفیان بزرگ خراسان در میانه قرن ششم در نیشابور زاده شد و در سال 618 هجری در پی حمله قوم مغول به ایرانشهر، کشته شد. الهی نامه، اسرار نامه، مختارنامه، منطق الطیر، مصیبت نامه و دیوانی از اشعار، از دیگر آثار این شاعر نامدار و شهیر ایرانی می باشد. تاریخ نگارش تذکره اولیا را در سالهای آخر خوارزمشاهیان میدانند. عطار در نگارش این اثر، از آثار و نوشته های پیشینیان در شرح مناقب بزرگان دین و صوفیه بهره برده است.

 

کتاب تذکره اولیا

 

نمونه از نثر تذکره اولیا در بیان احوال و رفتار شیخ ابوالحسن خرقانی:
نقلست که شخصی بر شیخ آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی گفت: شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و ترا ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.

نقلست که شبی نماز همی کرد آوازی شنود که هان بوالحسنو خواهی که آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند آواز آمد نه از تو نه از من.
و گفت: سر به نیستی خود فرو بردم چنانکه هرگز وادید نیابم تا سر به هستی تو برآرم چنانکه به تو بیک ذره بدانم گفت: در سرم ندا آمد که ایمان چیست گفتم خداوندا آن ایمان که دادی مرا تمامست.
و گفت: ندا آمد که تو مایی و ما تو می‌گوئیم نه تو خداوندی و ما بندهٔ عاجز.
و گفت: از حضرت خطاب ندا می‌آمد که مترس که ما ترا از خلق نخواسته‌ایم.
و گفت: خدای عزو جل از خلق نشان بندگی خواست و از من نشان خداوندی.
و گفت: چون به گرد عرش رسیدم صف ملائکه پیش باز می‌آمدند و مباهات می‌کردند که ما کروبیانیم و معصومانیم من گفتم ما هواللهیانیم ایشان همه خجل گشتند و مشایخ شاد شدند به جواب دادن من ایشان را.
و گفت: خداوند تعالی در فکرت به من بازگشاد که ترا از شیطان بازخریده‌ام و به چیزی که آنرا صفت نبود پس بدانکه او را چون داری.


در بیان مناقب امام جعفر صادق علیه السلام:

نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای.
گفت: آخر نشنیده ای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری اما این ملّّّت محمّد است که یکی فریاد می‌کند رای قلبی ربی، دیگری نعره می‌زند که لم اعبد رباً لم ارة.
صادق گفت: او را ببندید و در دجله اندازید. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. باز برانداخت. گفت: یا ابن رسول الله الغیاث، الغیاث.
صادق گفت: ای آب فرو برش.
فرو برد، باز آورد. گفت یابن رسول الله الغیاث، الغیاث.
گفت: فرو بر.
همچنین چند کرت آب را می‌گفت که فرو بر، فرو می‌برد. چون برمی آورد می‌گفت: یاابن رسول الله الغیاث، الغیاث. چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی الغیاث، الغیاث.
صادق گفت: او را برآرید.
برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بدیدی.
گفت: تا دست در غیری می‌زدم در حجاب می‌بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشاده شد؛ آنجا فرونگریستم. آنچه می‌جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن یجیب المضطر اذا دعاه.
صادق گفت: تا صادق می‌گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست.