تفسیر سورآبادی، تالیف ابوبکر محمدبن عتیق سور آبادی هروی (نیشابوری) مفسر قرآن در سده پنجم هجری و معاصر آلب ارسلان سلجوقی می باشد. تفسیر سورآبادی به نثری شیوا نگاشته شده است و در آن از اصطلاحات و ترکیبات قرآنی زیاد برمیخوریم که به پارسی دری ترجمه شده است. این تفسیر عمدتا برپایه گفته ها و روایات ابن عباس نگارش شده است. این اثر را علی اکبر سعیدی سیرجانی تصحیح نموده است.

 

کتاب تفسیر سورآبادی

 

و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب، یا: اخبرنا و اعلمنا و حکمنا: آگاه کردیم ما و قضا کردیم فرزندان یعقوب را در تورات لتفسدن فی الارض مرتین: که هر آینه شما تباهی کنید در زمین مقدس دوباره و لتعلن علوا کبیرا: و برتری کنید یا: از حد درگذرید به فساد و معاصی - از حد درگذشتنی بزرگ.
سوال : چرا لتعلن به حذف واو است و لتبلون به حرکت واو؟ جواب گوییم گر لتعلون به واو گفتی التقاء ساکنین افتادی اما لتبلون واو آن مبسوط است اگر آن را حرکت ندادندی التقاء ساکنین بودی؛ زیرا گفت لتبلون.فاذا جاء وعد اولیهما : چون فرا رسد وقت اول تباهی شما بعثناعلیکم عبادا لنا : برگماریم بر شما بندگانی که ما را اند خداوندان نیرو و حرب سخت. وآن بندگان بخت نصر و قوم او بودند و بخت نصر مردی بود گور از اولاد کیقباد نامش کیکورش، گویند به خُردکی بدخوی بود؛ مادر وی با وی درمانده بود و دایگان با وی درماندند. وی را ببردند از خشم در زیر درختی بنهادند. ماده سگی در بن آن درخت بچه داشت، ایشان را شیر می داد و آن کودک را نیز شیر می داد تا آن کودک به شیر سگ برآمد. کودکی نیکو روی و زیرک و ناباک و اهل کتاب نعت و صفت او در کتاب ها خوانده بودند که وی پدید آید و بنی اسرائیل را مستأصل و مسجد بیت المقدس را ویران کند و صخره را بکند و اهل مقدس را همه بکشد، تاریخ آن نگاه می داشتند؛ چون او به هفت سالگی رسید، روزی در میان کودکان بازی می کرد. حکیمی از حکماء بنی اسرائیل در وی می نگریست. به فراست بدانست که او است دشمن بنی اسرائیل که هلاک ایشان بر دست او خواهد بود. بنی اسرائیل را بگفت، کس فرا کردند تا او را هلاک کند. آن کس او را در میان کودکان یافت در بازی، وی را بفریفت و با یک سو برد تا گلوی او باز برد، جبرئیل آمد او را از دست ایشان بستد. وقتی دیگر حکیمی دیگر زیشان او را دید که به انگشت بر خاک زمین مسجد بیت المقدس را صورت می کرد راست چنان که آن بود و آن را نادیده و صفت آن را ناشنیده صورت همی کرد و همی محو نمود، آن حکیم در وی می نگریست، وی را پرسید که «تو آنجا رسیده ای و آن مسجد را دیده ای». گفت: نه. گفت: صفت آن شنیده ای؟ گفت: نه. و آن حکیم آن مسجد را دیده بود راست. بر آن نشان که وی صورت آن می کرد و همی محو نمود، وی را از آن عجب آمد بدانست که او است که مسجد بیت المقدس را ویران خواهد کرد. زمانی در وی نگریست تا وی صورت آن تمام بکرد، پس دست بدان فرود آورد همه را بمحود. آن حکیم گفت الله اکبر جز آن نیست که من می اندیشم. آن گه به حاجت از وی درخواست که مرا خطی ده بر آنکه چون ملک گردی، مرا نکو داری. وی او را خط داد و در آن روزگار ملکت جهان سلیمان داشت. چون سلیمان بمرد، عجم بخت نصر را به ملکت بنشاندند.

 

ابن عباس گوید رضی الله عنه در حدیث معراج مصطفی علیه السلام که او گفت: شب دوشنبه از ماه ربیع الاول در خانه ام هانی خواهر علی رکعتی چند نماز کردم سر فرا نهادم. جبرئیل آمد گفت: یا محمد! قُم برخیز که امشب شب تو است، خداوندت می سلام کند و مرا فرستاد تا تو را ببرم تا ملکوت هفت آسمان و هفت زمین و عجایب آن از عرش تا تحت الثری فرا تو نمایم. من برخاستم و دو رکعت نماز کردم و بیرون آمدم، نگه کردم میکائیل را دیدم با یک سو ایستاده با هفتاد هزار فریشته و اسرافیل از دیگر سو با هفتاد هزار فریشته و براقی در میان بداشته سپید چهارپای، مه از خری و که از استری، روی او چون روی مردم، سر او چون سر اسب، گردن او چون گردن شیر، سینه ی او چون سینه شتر، پشت او چون پشت شتر، پاهای او چون پاهای گاو، دنبال او چون دنبال پیل، زینی بر پشت او نهاده از یک دانه مروارید سپید، رکابش از یاقوت سرخ، لگامش از زبرجد سبز، هرگز من مرکب ندیدم از او نیکوتر، میکائیل لگامش گرفته و اسرافیل رکابش گرفته. جبرئیل مرا گفت «ارکب یا محمد». گفتم «این چیست؟». گفت «این براق است از بهشت آورده مرکب تو را». من قصد کردم که بر وی نشینم، براق همی پشت برآورد، باز آن مانست که به آسمان رسید، نگذاشت که من بر وی نشستمی. جبرئیل براق را گفت: «همی نمی دانی که این سوار کیست؟ سید اولین و آخرین محمد مصطفی». براق چون این سخن بشنید پشت فرو داشت؛ چنان که شکمش به زمین رسید و عرق از وی درگردید از تشویر. آن گه با جبرئیل به سخن آمد گفت «یا جبرئیل، مرا به وی حاجت است». جبرئیل گفت «آن چیست؟». گفت «آنکه روز قیامت مرکب او من باشم». جبرئیل آن شفاعت بکرد، رسول علیه السلام اجابت کرد و برنشست. آن گه جبرئیل دست به پشت مصطفی صلی الله علیه و سلم باز نهاد گفت «سر علی برکه الله، در این راه عجایب بینی و معنی های آن بندانی تا من تو را بنگویم و منادیان تو را از هر سوی آواز دهند، نگر اجابت نکنی تا حرم، تو را بگویم که آن چیست». همی براق به رفتن آمد میان آسمان و زمین هرچند چشمش کار کردی به یک گام نهادی، چون به بالا رسیدی پایش دراز گشتی و دو دستش کوتاه شدی چون فرا شیب رسیدی، و دست وی دراز شدی دو پایش کوتاه.

 

...فراتر شدم فریشته ای را دیدم ترش روی که هیچ نکمارید (نمی خندید)، گفتم «یا جبرئیل، آن کیست؟». گفت «او مالک است خازن النار، هرگز تا او بودست در کس نکماریدست». مرا ترحیب کرد. من او را گفتم «درکات دوزخ را به من نمای». وی مرا به دوزخ برد، نگه کردم بر در دوزخ نبشته ای دیدم و ان جهنم لموعدهم اجمعین. در دوزخ نگرستم، مردانی را دیدم که لب های ایشان را به مقراض آتشین می بریدند، گفتم «یا جبرئیل، ایشان که اند؟» گفت «ایشان سخن چینانند» و گروهی را دیدم زبان های ایشان را پس قفاهای ایشان بیرون می کشیدند و علمه علمه آتش از آن همی برآمد، گفتم «یا جبرئیل، ایشان که اند؟». گفت: «سوگند خوارگان به دروغ» و زنان را دیدم به گیسوها آویخته عذاب می کردند، گفتم «یا جبرئیل ایشان که اند؟». گفت: «آن زنانند که موی خویش را از مردان نامحرم بنپوشیدندی» و زنانی را دیدم به پیرهن های قطران پوشیده ایشان را در میان آتش عذاب می کردند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «نوحه گران» و گروهی را دیدم که آتش می خوردند و به شکم های ایشان فرو می افکندند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت: «هم الذین یأکلون اموال الیتامی ظلما» و گروهی را دیدم که خون و قیح می خوردند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «رباخوارگانند و رشوت خوارگان» و گروهی را دیدم بر دارهای آتشین کرده و گند بخاسته، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «زانیان امت تو» زنانی را دیدم ماران بر پستان های ایشان خفته پستان ایشان را می خورند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «ایشان آن زنانند که بی دستوری شوهر کودکان مردمان را شیر دادندی». مردی را دیدم در میان دوزخ نعلین آتش در پای وی، دلم در حدیث وی پیچید، گفتم «او کیست؟». گفت: «یا محمد، بگذر نیز مپرس». گفتم «یا جبرئیل، بگو که دلم در حدیث وی بست نه چنان که در حدیث دیگران». جبرئیل گفت «ولا تسئل عن اصحاب الجحیم». الحاح کردم، جبرئیل گفت «بی اذن خدا نتوانم گفت که او کیست». گفتم «دستوری خواه». جبرئیل غایب شد در ساعت بازدید آمد گفت: «یا محمد، خداوندت می سلام کند و می گوید که آن پدر توست در عذاب گرفتار». گفتم «یا جبرئیل، دلم می بار ندهد که بگذرم، چه گویی روی دارد که او را شفاعت کنم؟». جبرئیل گفت «صواب نیست، نباید که او را شفاعت کنی که از شفاعت گناهکاران امت بازمانی.