جوامع الحکایات و لوامع الروایات، اثر سدید الدین محمد بن محمد بخاری معروف و شهره به عوفی از مولفان و نویسندگان شناخته شده ی اواخر سده ششم و اوائل سده هفتم هجری می باشد. عوفی مدتهای مدیدی در فرا رودان و سیستان و خراسان بزرگ به سفر پرداخت و سقوط خوارزمشاهیان را به چشم دیده است. لباب الباب و جوامع الحکایات و لوامع الروایات از آثار ارزشمند او می باشد. جوامع الحکایات در بر دارنده حکایت ها روایت های گوناگونی می باشد که عوفی آنها را جمع آوری کرده است. به شیوه رایج، در کنار نثر روان و سلیس این اثر، اشعار عربی و فارسی نیز چاشنی حکایات شده است. همچنین از آیات و احادیث نیز در میانه نثر کتاب استفاده کرده است.

 

کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات

 

نمونه نثر کتاب در بیان حکایاتی از این اثر:

در تفسير آورده اند كه اسماعيل پيغامبر عليه السلام با مردي در راهي مي رفت . آن مرد او راگفت: اي پيغمبر خداي بر سر راه مرا بپاي و منتظر باش تا همين ساعت به نزد تو باز آيم . اسماعيل عليه السلام دو روز در آن موضع بنشست تا آن مرد را به حكم اتفاق بر آن جانب گذري افتاد. در پاي اسماعيل افتاد و گفت :
اي ثمره شجره نبوت ، چون من دير آمدم چرا تو به مباركي حركت نفرمودي ؟ اسماعيل گفت :
چون وعده كرده بودم كه تو را انتظار كنم ، چگونه رخصت يافتمي از خود كه وعده را خلاف كردمي.
و بدين سبب بود كه آفريدگار تبارك و تعالي او را در قرآن مجيد ، راست وعده فرمود : قوله تعالي : و اذكر في الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا.

 

...آورده اند که ملک زاده ای بود که بعد از وفات پدر به لهو و به تماشا مشغول بود و از تدبیر کار ملْک غافل، و خزانه را به اسراف و تبذیر تلف کردن گرفت، تا یکی از اَقارِب او بیامد و بر مُلْک استیلا یافت چون شاهزاده را همتی عالی نبود و هوس پادشاهی در او جای ناگرفته، آن کس را نرنجانید و تعرض نرسانید و مال بسیار و نعمت بی شمار با طایفه نااهلان تلف کرد و کار او در انحطاط افتاد و مفلس گشت. هیچ کس از رفیقان، او را نپرسیدند و به جملگی از وی جدا شدند، و شاهزاده همه روز بر سر کوی نشسته بودی تا کسی از خدمت کارانِ پدر او برسیدی و او را میهمان کردی. روزی بر سر مَحلّتی نشسته بود و جماعتی از آن یاران بر وی گذر کردند، چون او را بدیدند، گفتند: به گَردِش می رویم با ما موافقت می کنی؟ او نیز با ایشان موافقت کرد، و چون به باغ رفتند طبّاخ به جهت طعام ایشان قدری گوشت در دیگی کرد و آتش در زیر آن بست و هر کس به کاری مشغول شد. ناگاه سگی بیامد و سر در دیگ کرد و گوشت بر کشید و تمامت آن بخورد. چون طبّاخ برسید و گوشت ندید، فریاد برآورد که گوشت را کسی بخورده است. همه گفتند: کار پسر مَلِک است که روزها بوَد که گوشت نخورده باشد.
شاهزاده چون این بشنید به غایت برنجید و سوگندهای بزرگ بر زبان راند که من نخورده ام.
ایشان باور نداشتند و او را جفا گفتند و شاهزاده از آنجا تنگدل باز آمد و در گوشه خانه بنشست و گریستن گرفت و به درد دل، آب از دیده می بارید. دایه او پیش آمد و گفت: جان مادر تو را چه رسیده است؟ شاهزاده حکایت خود باز راند. دایه را بر وی رحمت آمد، برفت و کیسه ای به مُهر پدر وی بیاورد و در پیش وی بنهاد و گفت: پدر تو روزی مرا گفته بود که این پسر من همتی ندارد که پادشاهی تواند کرد و هر آینه روزی درمانده و عاجز گردد و چون حال او از غایت اضطرار از حد در گذرد، این کیسه به وی ده. شاهزاده سر آن کیسه بگشاد و در آنجا سه کاغذ یافت. بر یکی نوشته بود که در فلان باغ، کبوترخانه ای است.
چون در کبوترخانه رَوی، هفت گام بگذار و هشتم را ببین که آنجا ده هزار دینار نهاده ام، آن را برگیر و در مصالح خود صرف کن. در دو کاغذ دیگر نوشته که به دست فلان ده هزار دینار امانت نهاده ام و به دست فلان خواجه دیگر، ده هزار دینار مغربی وَدیعت است باید که از ایشان بِستانی و عمر در آسایش گذرانی. شاهزاده چون آن سه کاغذ بدید شاد شد. در حال در باغ شد و آن کبوترخانه را بِکند و زر بیافت و به خانه نقل کرد و بیست هزار دینار دیگر از آن معتمدان بِسْتَد و باز خود را تجملی ساخت و اسباب معیشت برقرار نمود. چون آن حریفان بدیدند که باز طراوتی به کار او پدید آمده است، روی به وی آوردند و از تقصیر گذشته استغفار کردند. روزی شاهزاده در باغ جشنی ساخت و آن جمله را حاضر آورد. چون جام ها پُر شد و اثر می در رگ و پی پدید آمد، شاهزاده فرموده بود تا بر سنگ آسیا سوراخ ها به الماسِ باریک کرده بودند و آن را نزدیک خود نهاده بود. چون زمانی گذشت، شاهزاده از مجلس برخاست. هر کس از آن جماعت که آن سنگ را بدیدند، گفتند این سوراخ ها بدین شکل، که کرده است و حکمت در این چه بوَد! شاهزاده سخنان ایشان می شنید. چون به مجلس بازگشت، پرسید که در چه معنی سخن می گفتید؟ گفتند: در تعجب مانده ایم که این سوراخ ها بر این سنگ که کرده است! گفت: در روزگارِ پدرِ من، مردی از عرب آمده بود و مورچگان آورده بود. از راه تعجب ایشان سنگ سوراخ می کردند و این سوراخ ها بر این سنگ ایشان کرده اند. همه گفتند: شاید چنین باشد و عجب نیست و ما مثل این شنیده ایم.
شاهزاده چون این سخن بشنید گفت: سبحان الله آن روز به جهت قدری گوشت هزار بار سوگند به راست بخوردم که آن گوشت نخورده ام و آن سوگندهای من باور نمی داشتند و امروز سخنی چنین دروغ که در عقل و طبع هیچ عاقل نگنجد و هیچ کامل خِرَدِ سلیمْ ذهن این را باور نکند می گویم، همه مرا تصدیق می کنید! شما جمله یاران روز شادی اید و مرا یاری باید که به هنگام غم به کار آید. پس بفرمود تا همه را به خواری از مجلس او بیرون کردند و بعد از آن، با هیچ کس از آن جماعت دوستی نکرد و از اسراف و اتلاف دوری می کرد

برای خرید کتاب جوامع الحکایات و لوامع روایت روی لینک زیر کلیک نمایید

 

 

جوامع الحکایات

کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات اثر سدیدالدین محمد عوفی

کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات