مرصاد العباد اثری منثور در باب تصوف تالیف شیخ نجم الدین رازیم - معروف به شیخ نجم الدین دایه - از صوفیان سده هفتم هجری می باشد. او پس از قتل استادش شیخ نجم الدین کبری به هنگام حمله قوم مغول، به همدان گریخت و سپس به سمت سرزمین های روم رفت. شیخ نجم الدین رازی در سال 645 هجری وفات یافته است. او کتاب مرصاد العباد را در پنج باب و چهار فصل به نگارش آورده است و دارای نثری ساده می باشد. محمد امین ریاحی این اثر را تصحیح کرده است.

 

کتاب مرصاد العباد

 

نمونه ای از نثر کتاب مرصاد العباد:

بدان که قالب انسان را چون از چهار عنصر آب و آتش و باد و خاک خواستند ساخت ان عناصر را بر صفت عنصری و مفردی بنگذاشتند، آنرا به درکات دیگر فرو بردند و حکمت در انکه قالب انسان از اسفل السافلین باشد و روحش از اعلی علیین، آن است که چون انسان بار امانت معرفت خواهد کشیدن می باید که قوت هر دو عالم به کمال او را باشد چنانکه در دو عالم هیچ چیز به قوت او نباشد تا تحمل بار امانت را بشاید.
پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند، ننگ دارند که به خودی خود دست در گل نهند، به دیگران باز گذارند و لکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد جمله خدم و حشم را دور کنند و به خودی خود دست در گل نهند و ان موضع به قدر و اندازه راست کنند و آن گنج به خودی خود بنهند.
حق تعالی چون اصناف موجودات می افرید از دنیا و اخرت و بهشت و دوزخ، وسایل گوناگون در هر مقام بر کار کرد چون کار به خلقت آدم رسید گفت خانه اب و گل آدم من می سازم. جمعی را مشتبه شد گفتند: خلق السموات و الارض نه همه تو ساخته ای ؟ گفت: اینجا اختصاصی دیگر هست که اگر آنها به اشارت "کن"آفریدم این را به خودی خود می سازم بی واسطه که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد .

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور.

جبرئیل علیه السلام برفت . خواست که یک مشت خاک بردارد خاک گفت ای جبرئیل چه می کنی؟ گفت تو را به حضرت می برم که از تو خلیفتی می افریند. سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب ان نیارم. من نهایت بعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیار است که "المخلصون علی خطر العظیم "

نزدیکان را بیش بود حیرانی   

کایشان دانند سیاست سلطانی

جبرئیل چون ذکر این سوگند شنید به حضرت بازگشت .گفت خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد. میکائیل را بفرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند برداد، بازگشت. حق تعالی عزرائیل را بفرمود برو اگر به طوع و رغبت نیاید ، به اکراه و اجبار برگیر و بیاور .عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت . در روایت می اید که از روی زمین به مقدار چهل ارش خاک برداشته بود بیاورد ان خاک را میان مکه و طایف فرو کرد، عشق حالی دو اسبه می آمد.

خاک   ادم هنوز   نابیخته      

بود   عشق امده بود و در دل اویخته بود

این باده چو شیر خواره بودم خوردم    

نی نی می و شیر با هم امیخته بود

اول شرفی که خاک را بود این بود که به چندین رسول که به حضرتش می خواندند و او ناز می کرد و می گفت ما را سر این حدیث نیست.

حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بود  

من از کجا سخن سر مملکت ز کجا

جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بمانده که ایا این چه سر است که خاک ذلیل را از حضرت عزت به چندین اعزاز می خوانند .
الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سر ملائکه فرو می گفت شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟

عشقی است که از ازل مرا در سر بود  

کاری است که تا ابد مرا در پیش است

 

برای خرید کتاب مرصاد العباد روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مرصاد العباد

مرصاد العباد نوشته نجم رازی

کتاب مرصاد العباد