بهارستان اثری منثور از نورالدین عبدالرحمن بن نظام الدین احمدبن محمد مشهور به جامی، شناخته شده ترین شاعر سده نهم هجری می باشد. جامی به سال 817 در جام به دنیا در خراسان بزرگ به دنیا آمد. مدتی در هرات و سمرقند به کسب دانش پرداخت و زمانی نیز به سیر و سلوک پرداخت. جامی کتاب بهارستان را به شیوه و روش گلستان سعدی نگارش کرده است و به مانند سعدی بزرگوار، ابیاتی را چاشنی نثر خویش قرار داده است. به مانند سعدی در گلستان، جامی در این کتاب پند و اندرز و نصایح اخلاقی را سرلوحه کلام خویش قرار داده است و این کتاب را در واقع به عنوان پند و اندرزی به پسر خویش نگاشته است. جامی را خاتم الشعرای شاعران سبک عراقی میدانند و از او آثار ارزشمندی بجای مانده است که از جمله آنها می توان به هفت اورنگ، نفحات الانس، لوایح، اشعه اللمعات و دیوانی از اشعار نام برد. 

 

کتاب بهارستان

 

کتاب بهارستان در هشت روضه نگارش شده است. روضه نخست در ذکر مشایخ صوفیه و اسرار احوال آنان ، روضه دوم در مواعظ و حکایات مناسب مقام ، روضه سوم درباره اسرار حکومت و حکایت شاهان، روضه چهارم درباره بخشش و بخشندگان، روضه پنجم در تقریر حال عشق و عاشقان، روضه ششم حاوی لطایف و ظرایف، روضه هفتم در شعر و بیان حال شاعران و روضه پایانی شامل حکایاتی از احوال جانوران.

نمونه از حکایات بهارستان:
روباهی با گرگی مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نهاد. با یکدیگر به باغی بگذشتند. در استوار بود و دیوارها پرخار. گرد آن بگردیدند تا به سوراخی رسیدند، بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان، انگورهای گوناگون دیدند و میوه های رنگارنگ یافتند. روباه زیرک بود، حال بیرون رفتن را ملاحظه کرد و گرگ غافل چندان که توانست، بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستی برداشت و روی بدیشان نهاد. روباه باریک میان، زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ شکم در آنجا محکم شد. باغبان به وی رسید و چوبدستی کشید. چندان بزدش که نه مرده و نه زنده، پوست دریده و پشم کنده، از سوراخ بیرون شد.

روزی خلیفه مشغول خوردن طعام بود، برسر سفره اش بره ای بریان گذارده بودند. اعرابی از راه رسید. خلیفه اورا به سفره خواند.اعرابی بنشست وبا اشتهای بسیار مشغول خوردن شد. خلیفه گفت چه می کنی ؟چنان این بره را از هم می دری وبه رغبت می خوری که انگار پدر او تو را شاخ زده است.
اعرابی گفت چنین نیست، اما تو چنان با چشم شفقت در او می نگری واز دریدن وخوردن آن پرهیز می کنی که انگار مادر او تو را شیر داده است.

خواجه بر مال خود رحیم است شفیق
که به چشم شفقت می نگرد درهمه چیز
گر فتد در بره و میش وی اندک خطری
به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز

حکیمی را پرسیدندکه آدمی کی به خوردن شتابد؟
گفت:توانگر هر گاه که گرسنه باشدودرویش هر گاه که بیابد.


نابینایی در شب؛ چراغ به دست و سبو بر دوش؛ بر راهی می رفت. یکی اوراگفت: تو که چیزی نمی بینی چراغ به چه کارت می آید؟ گفت:چراغ از بهر کور دلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند.

شاعری پیش صاحب بن عباد قصیده ای آورد. هر بیت از دیوانی و هرمعنی زاده ی سخندانی. صاحب گفت: از برای ما عجب قطار شتر آورده ای که اگر کسی مهارشان بگشاید هر یک به گله ای دیگر گراید.