لطائف الطوائف عنوان اثری منثور نوشته مولانا فخرالدین علی صفی پسر کمال الدین حسین واعظ کاشفی معاصر با شاه تهماسب صفوی می باشد. ایشان شیعه بوده اند و این را می شود از همین کتاب لطائف الطوائف دریافت. کتاب لطائف الطوائف مشتمل بر چهارده باب و هر باب آن چند فصل را شامل می شود. لطائف الطوائف گنجینه ای پربار از مواعظ و لطیفه ها می باشد. فخرالدین علی صفی به سال 939 هجری از دنیا رفته است.

 

کتاب لطائف الطوائف

 

نمونه ای از لطیفه های کتاب:

عربى بدوى گرسنه از بادیه برآمد، بر لب آبى رسید دید که عربى دیگر انبان پر گوشت از پشت باز کرده و سر آن بگشاده و پاره پاره نان و گوشت بیرون مى آورد و مى خورد. بدوى آمد در برابر وى بنشست.
عرب در اثناى چیز خوردن سر برآورد و عربى را در برابر خود نشسته دید. گفت : یا اخى از کجا مى آیى؟ گفت: از قبیله تو. گفت : بر منازل من گذر کردى؟
گفت : بلى بسى معمور و آبادان دیدم.
عرب مبتهج شد و گفت: سگ مرا که بقاع نام دارد دیدى؟
گفت: رمه تو را عجب پاسبانى مى کند که از یک میل راه گرگ را مجال آن نیست که پیراهن آن رمه گردد.
گفت: پسرم خالد را دیدى؟
گفت: در مکتب پهلوى معلم نشسته بود و به آواز بلند قرآن مى خواند.
گفت: مادر خالد را دیدى؟
گفت: بخ بخ  مثل او در تمام حى زنى نیست که به کمال عفت و طهارت و غایت عصمت و خدارت.
گفت: شتر آبکش مرا دیدى؟
گفت: بغایت فربه و تازه بود، چنانکه پشتش به کوهان برابر شده بود.
گفت: قصر مرا دیدى ؟
گفت: ایوان او سر به کیوان رسانیده بود، و من هرگز عالى تر از آن بنائى ندیده ام .
عرب چون احوال خانمان معلوم کرد و دانست که هیچ مکروهى نیست به فراغت نان و گوشت خوردن گرفت، و بدوى را هیچ نداد و بعد از آنکه سیر بخورد، سر انبان محکم ببست.
بدوى دید که خوشامد گفتن او نتیجه نبخشید ملول شد. در این محل سگى آنجا رسید. صاحب انبان استخوانى که از گوشت مانده بود، پیش او انداخت و برخاست تا انبان به پشت بر کشد و برود.
بدوى بى طاقت شد و گفت : اگر سگ تو بقاع زنده مى بود، راست به این سگ مى مانست.
عرب گفت : مگر بقاع من مرده است ؟ گفت: بلى، در پیش من مرد، بقاى عمر تو باد. پرسید: که سبب آن چه بود؟
گفت: از بسکه شش شتر آبکش تو بخورد کور شد، بعد از آن بمرد.
عرب گفت : شتر آبکش مرا چه آفت رسیده بود که بمرد؟
گفت : او را در تعزیت مادر خالد کشتند.
عرب گفت : مگر مادر خالد بمرد؟ گفت : بلى
عرب گفت : سبب مردن او چه بود؟
گفت : از بس که نوحه مى کرد و سر بر گور خالد مى کوفت مغزش خلل یافت. گفت : مرگ خالد بمرد؟ گفت : بلى
گفت : سبب مردن او چه بود؟
گفت : قصرى و ایوانى که ساخته بودى به زلزله فرود آمد، و خالد در زیر آن بماند.
عرب که این اخبار موحشه استماع نمود، انبان نان و گوشت به صحرا افکند، و با واویلاه ، و اثبوراه ، راه بادیه گرفت .
بدوى انبان را بربود و فرار نمود و به گوشه اى رفت و بقیه نان و گوشت را بخورد، و به جاى دعاى طعام گفت: لا ارغم الله الاانف اللام . یعنى : خاک آلوده مگر دانا و خداى مگر بینى لئیمان را.

 

مردی را نزد خلیفه آوردند که او زندیق است. خلیفه او را پیش طلبید و گفت: به من رسیده که تو زندیقی!!
گفت: هرگز، چه من مردی مؤمن و نمازگزار و روزه دار و شب خیز و پرهیزگارم.
خلیفه گفت: من ترا تازیانه می زنم تا به زندیقی اقرار کنی.
گفت: عجب حالتست، پیامبر به شمشیر می زد که به مسلمانی اقرار کنید و تو که خلیفه و امیر مؤمنانی به تازیانه می زنی که به کافری اقرار کن.


مردی با آه و ناله پیش طبیب رفت و گفت: ای حکیم شکم درد شدیدی دارم. هرچه زودتر دردم را علاج کن دیگر تحمل درد آن را ندارم.
طبیب از مرد بیمار پرسید: مگر چه خورده ای که به این درد دچار آمدی؟
بیمار با همان آه و ناله گفت: امروز تا می توانستم، نان سوخته خوردم.
طبیب دستیارش را پیش خود فرا خواند و گفت: برو زودتر داروی چشم را بیاور تا در چشم بیمار بریزم.
بیماره ناله اش بیشتر شد گفت: ای طبیب من از درد شکم دارم هلاک می شوم. آن وقت تو می خواهی دارو یه چشمم بریزی؟
طبیب بی توجه به آه و ناله بیمار گفت: اگر چشمت بینا بود، از نان سوخته نمی خوردی.

 خرید کتاب لطائف الطوائف اینجا کلیک نمایید