مکاتیب تالیف شیخ عبدالله قطب بن محیی از عرفای شیراز، مشتمل بر جواب نامه های ایشان به مریدانش می باشد. در شرح احوال او ذکر شده است که در اواخر عمر با مریدانش جهت تهذیب و تزکیه و ایجاد موقعیتی مناسب برای سیر و سلوک به جهرم رفته و دارالعباده ای دایر کرده و در همانجا ساکن شده است. از مکتوبات ایشان عیان است که نخست مریدانش به اخوان آباد جهرم رفته و شیخ مدتی از آنها دور بوده است. عبدالله قطب ظاهرا تا سال 910 هجری در قید حیات بوده است. مکاتیب ایشان شامل 350 نامه در باب سلوک و در خطاب به مریدان می باشد.

 

کتاب مکاتیب عبدالله قطب

 

 

نمونه از نثر کتاب:
...اما بعد، تا لذت انس چشیدم وحشت در جهان نیافتم؛ اگر به سوراخ سوزنی رفتم آن را به گشادگی آسمان یافتم؛ به هر تاریکی که نگاه کردم آن را روشن دیدم؛ اعوذبنور وجهک الذی اشرقت له الظلمات با یادم آمد؛ محبوب و مکروه را همه محبوب یافتم؛ عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم یاد کردم؛ در اندیشه افتادم که با این گشادگی، مردمان چرا در تنگ اند و با این روشنی، جهان بر چشم خلایق چرا تاریک است؟ دانستم که آن تنگی دل خودشان است که جهان بر ایشان تنگ می نماید؛ همچون کسی که سرش بگردد که عالم پیش چشمش گردان نماید، حال آنکه عالم ساکن است، سر اوست که می گردد! و همچنین دانستم که آن تاریکی چشم ایشان است که جهان بر ایشان تاریک می نماید، همچون آن شخص که کور شد، با اهل خانه گفت چه شد چراغ شما را که بمرد؟ ای خواجه این چراغ توست که بمرد، چراغ خانه روشن است...

 


علت تلون آدمی و میل وی به هواهای نفسانی، آن است که سلطان روح عاجز شده است و تنها راه خلاصی از این مهلکه، تقویت سلطان روح از تسخیر قوای جسمانی است؛ صمت و جوع و عزلت و بیداری شب، از ارکان چهارگانه سلوک است.
علت اینکه مؤمن باید در تمامی امور به خداوند متعال توکل کند، آن است که هیچ کس مهربان تر از خداوند وجود ندارد. از وی زخم و سیلی خوردن بهتر است تا از دیگران حلوا خوردن.
مردمان، با وجود قیوم، بر خود ستم می‌کنند که دل را به غیر او مشغول می‌سازند. غیر قیوم در ذات خود زایل است و تعلق دل به زایل، موجب تزلزل دل است، چنان که تعلق دل به قیوم، موجب قیام دل است. حکمت آفرینش آن است که ذات مقدس عز و جل، معروف و به جمال و کمال، معلوم و به حسن ثنا مذکور گردد؛
سزاوار است که مؤمن توبه کرده و هرگز پیرامون گناه نگردد و از تلون به شدت احتراز نماید، چون تلون نهایت ضعف و نقصان انسان به شمار می‌رود. محنت‌های جهان پایانی ندارد و نیروی آدمی برای دفع و رفع آن‌ها کافی نیست و با یک تن تنها، با چنین دشمنان انبوه مقاومت کردن معنایی ندارد، پس باید به کسی پناهنده شد که نیروی وی برای دفع ایشان مستقل است و آن فقط خداوند متعال است؛
میت آن نیست که زندگی او به پایان رسیده باشد، بلکه میت کسی است که دل او مرده باشد.
حجب و عوایق میان خدا و بنده بسیار است و از میان برداشتن آن‌ها به مجاهده و اکتساب ممکن نیست، فقط جذبه است که می‌تواند آن‌ها را از میان بردارد.
هر کس که به خدا رسیده، با جذبه رسیده، البته انسان با مجاهده و اکتساب می‌تواند از ابرار باشد، اما رسیدن به درجات قرب با غیر از جذبه میسر نیست.
مقصود از نفی خواطر آن نیست که خواطر به کلی از بین برود تا حالتی مانند بی هوشی به انسان روی نماید، بلکه مقصود آن است که آنچه رفتنی است، برود و آنچه ماندنی است، بماند.