این دفتر کوچک، گفتگویی می باشد با لیلی گلستان - دختر فیلمساز نامی ایرانی ابراهیم گلستان - در مجموعه کتابی به نام تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران. ایشان آثار ادبی زیادی را ترجمه کرده اند و کارنامه شلوغی در این زمینه دارند. میرا از کریستوفر فرانک، تیستوی سبز انگشتی از موریس دروئون، مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت از میگل آنخل آستوریاس، بوی درخت گویاو از گابریل گارسیا مارکز، مردی با کبوتر از رومن گاری، قصه‌ها و افسانه‌ها از لئوناردو داوینچی، اوندین از ژان ژیرودو، اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری از ایتالو کالوینو، بیگانه از آلبر کامو، زندگی، جنگ و دیگر هیچ از اوریانا فالاچی، گزارش یک مرگ از گابریل گارسیا مارکز، یونانیت، یانیس ریتسوس، مصاحبه با مارسل دوشان از پیر کابان، حکایت حال، مصاحبه با احمد محمود، شش یادداشت برای هزارهٔ بعدی از ایتالو کالوینو، دربارهٔ رنگ‌ها از ویتگنشتاین، زندگی با پیکاسو از فرانسواز ژیلو، زندگی در پیش رو از رومن گاری، پیکاسو از دیوید هاکنی. اینها عناوین بخشی از آثاری می باشد که لیلی گلستان ترجمه کرده است.

 

کتاب تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران: لیلی گلستان

 

لیلی گلستان چند اثر تالیفی نیز دارد که از آن جمله می توان به: قصهٔ عجیب اسپرماتو، دو نمایشنامه از چین قدیم و سهراب سپهری، شاعر نقاش اشاره کرد. چند سال پیش به پاس خدماتشان، از سوی دولت فرانسه جایزه شوالیه ادب و هنر فرانسه را دریافت کردند.

لیلی گلستان از زبان خود:
23 تیرماه 1323 در تهران به دنیا آمدم. پدر و مادرم خیلی جوان بودند. مادرم نوزده سال داشت و پدرم بیست و یک سال. باهم دخترعمو و پسرعمو بودند. پدرم از شیراز به تهران آمده بود تا به دانشگاه برود و طبعا باید می رفت خانه عمویش. عاشق دختر عمویش شد و خیلی زود ازدواج کردند، کمتر از یک سال هم من به دنیا آمدم. بچه ی عشق بودم. پدر بزرگ پدری ام در شیراز بروبیایی داشت. مرد بلند قد خوش قیافه ای بود که خیلی هم شیک لباس می پوشید، صاحب یک روزنامه هم بود که به دلیل نام زوزنامه، نام خانوادگی ما شد گلستان.

آدم مبارز و جسوری بود. در روزنامه اش هم از زن ها زیاد طرفداری می کرد و موافق با آزادی و رفع مشکلات اجتماعی و حقوقی زنان بود. به همین دلیل سنت گرایان با او مخالف بودند و چند بار روزنامه اش را توقیف کردند. به هر حال محیط خانه، محیطی فرهنگی بود. پدر بزرگ مادری ام مرد شریف و پاک و آرامی بود، مذهبی هم بود و نماز و روزه اش ترک نمی شد. زنش یعنی مادر بزرگم - خانم جان - اگر می توانست از زیر این کارها در می رفت. زن زیبایی بود و نازش خریدار داشت. هفت بچه داشت و خانه شلوغ بود.

مادرم تعریف می کند که خانم جان تا لنگ ظهر می خوابید و بچه ها بی سر و صدا صبحانه می خوردند و همراه آقاجان به مدرسه می رفتند مبادا خانم از خواب بیدار شوند. یک چنین مادر بزرگی داشتیم!