خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی در سال 385 هجری قمری در روستای حارث آباد از توابع بیهق در خراسان بزرگ پا به جهان گذاشت و در سال 470 هجری قمری ازین گیتی رخت بربست. بیهقی دبیر مشهور دوره ی غزنویان تحصیلات نخستین خویش را در نیشابور شروع کرد و پس از دریافت فضائل به دیوان رسالت محمود غزنوی راه پیدا کرد و در آنجا شاگرد و زیر دست خواجه بونصر مشکان رئیس دیوان بود. بیهقی جایگاه و ارج بلندی در کنار استاد و مرید خویش به دست آورد و بو نصر مشکان بسیار بدو اعتماد و علاقه داشت و مسئولیت نبشتن نامه های مهم دیوانی بدو محول شد. مهمترین اثر بیهقی ، تاریخ بیهقی در شرح آل سبکتگین می باشد که شامل آغاز حکومت غزنویان تا برهه سلطان ابراهیم را شامل می شود.

Capture

بیهقی کتاب ارزشمند دیگری نیز داشته بنام زینه الکتاب که بحث آن درمورد شیوه کتابت بوده که امروزه روز اثری از آن نسک در دست نیست. همچنین دفتر دیگری به تحریر در آورده بوده به نام مقامات محمودی که در تاریخ خود از آن یاد می کند لیکن امروزه از آن نیز آگاهی و اثری نیست و به نظر می رسد در گذر سده ها و در میان سیلاب حوادثی که بر میهن ما روانه شده، نابود گردیده است. آنچه که امروزه ما از بیهقی در اختیار داریم، همین بخش هایی از تاریخ بیهقی می باشد که الحق از شیرین و شیوا ترین نثر های زبان پارسی می باشد. تاریخ بیهقی را باید نمونه ای از شیرینی زبان پارسی نامید که در واقع ذات خوش دُر دَری را به نیکی در نثر خود عیان می کند.

نمونه ای نثر بیهقی دبیر:

و قضای ایزد عزو جل چُنان رَوَد که وی خواهد و گوید و فرماید؛ نه چنانکه مراد آدمی در آن باشد؛ که به فرمان وی است سبحانه و تعالی گردش اقدار و حکم او راست در راندن مِنحَت مِحنَت نمودن انواع کامکاری و قدرت و درهرچه کند عدل است، ملک روی زمین از فضل وی رسد ازین بدان و از آن بدین الی اَن یرث الله الارض و من علیها و هو خیر الوارثین. و امیر ابو احمد ادامَ الله سلامته شاخی بود از اصل دولت امیر ماضی انار الله برهانه هرکدام قویتر و شکوفه آبدارتر و نیرومند تر که به هیچ حال خود فرا نستاند و همداستان نباشد اگر کسی از خدمتکاران خاندان و جز ایشان در وی سخنی ناهموار گوید؛ چه هر چه گویند به اصل بزرگ باز گردد. و چون در ازل رفته بود که مدتی بر سر ملک غزنین و خراسان و هندوستان نشیند که جایگاه امیران پدر و جدش بود رحمه الله علیهما، ناچار بباید نشست و آن تخت را بیاراست و آن روز مستحقِ آن بود، و ناچار فرمانها داد در هر بابی چنانکه پادشاهان دهند...

بخشی از ذکر بردار کردن حسنک وزیر:

و حسنک را به پای دار آوردند، نعوذ بالله من قضاء السوء ، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند. و قرآن خوانان قرآن می خواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و اِزار بند استوار کرد و فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و اِزار بند استوار کرد و پایچه های اِزار را ببست جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها در هم زده ، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگاه. و همه خلق بدرد می گریستند. خودی روی پوش آهنی بیاوردند عمدا تنگ چنانکه روی سرش را نپوشیدی، و آواز دادند که ((سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه. )) و حسنک را همچنان می داشتند و او لب می جنبانید و چیزی می خواند، تا خودی فراخ تر آورند. و درین میان احمد جامه دار بیامد سوار و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که خداوندِ سلطان می گوید این آرزوی تست که خواسته بودی و گفته که ((چون تو پادشاه شوی ما را بر دار کن ما بر تو رحمت خواستیم کرد اما امیرالمومنین نبشته است که تو قرمطی شده ای، و به فرمان او بر دار می کنند.)) حسنک البته هیچ پاسخ نداد.

پس از آن خود فراخ تر که آورده بودند سرو روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که بِدو . دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند ((شرم ندارید مرد را که می بکشید به دار برید؟)) و خواست که شوری بزرگ به پای شود، سواران سوعی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود بنشاندند و جلادش استوار ببست و رَسَنها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید ، هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زارزار می گریستند خاصه نشابوریان. پس مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خَبه  کرده. این است حسنک و روزگارش. و گفتارش رحمه الله علیه این بود که گفتی مرا دعای نیشابوریان بسازد، نساخت. و اگر زمین و آب مسلمانان به غصب بستد، نه زمین ماند و نه آب، و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند رحمه الله علیم و این افسانه یی است با بسیار عبرت.