تاریخ گزیده اثر حمدالله مستوفی در باب تاریخ بشر از بدایت آفرینش الی سده نگارش کتاب که سده هشتم هجری و سال 730 بوده است. تاریخ گزیده، نثری روان و پویان دارد و از برهه مغول ها، اطلاعات مفیدی به یادگار گذاشته است. تاریخ گزیده که تاریخی اجتماعی، سیاسی و در واقع تاریخی عمومی از آغاز خلقت تا زمان زندگی خالق کتاب می باشد، در شش باب نوشته شده است. ذکر پیامبران، ذکر پادشاهان پیش از اسلام، ذکر پیامبر و اصحاب، غزوات اسلام، ذکر شاهان پس از اسلام و بیان احوال سلاطین مغول و شرح وقایع آن دوران، ذکر مشایخ و علما و در پایان بابی در بیان احوال قزوین و تاریخ و جغرافیان آن شهر. ارزش تاریخی این اثر، بیشتر در ذکر و بیان احوال دوران مغول می باشد.

 

کتاب تاریخ گزیده حمد الله مستوفی

حمدالله مستوفی قزوینی از خاندان مستوفیان و دبیران که به تشویق استاد خویش، رشید الدین فضل الله - نویسنده ی کتاب جامع التواریخ - به نگارش و تالیف آثاری در باب جغرافیا و تاریخ، روی آورد. این مورخ و شاعر سده هشتم، به سال 680 هجری در قزوین به دنیا آمد و در سال 750 از دنیا رفته است و امروزه آرامگاه او در قزوین پابرجا است. از او سه کتاب باقی مانده است. تاریخ گزیده، ظفرنامه که به سیاق شاه نامه نوشته شده است و نزهت القلوب از آثار او می باشد.

نمونه ای از نثر تاریخ گزیده:
در ربیع الاخر سنه سبع و ثمانین و ماتین، اسماعیل سامانی، با دوازده هزار مرد به جنگ عمرولیث رفت. گذر بر هری داشت. در کوچه باغی درختی پر سیب بر سر راه داشت. اسماعیل غلامی را نهانی بر آن گماشت تا خود کسی از آن سیب تصرفی خواهد کرد یا نه. همه ی لشکر بر آن بگذشتند و یک سیب تصرف نکردند. اسماعیل خدای تعالی را سجده ی شکر گزارد که سیاست و عدل او در دل آن لشکر بدین مرتبه رسیده است و امید در ظفر بست. عمرولیث با هشتاد هزار مرد آراسته برابر آمد. چون فریقین صف بیاراستند و طبل جنگ فرو کوفتند، اسب عمرولیث نشاط کرد و او را در ربود و به میان لشکر اسماعیل سامانی آورد تا بی آنکه جنگی اتفاق افتد، گرفتار شد و آن همه لشکر به بانگ طبلی منهزم شدند. عمرولیث را در خیمه ای محبوس کردند.از فراشان او یکی از آنجا بگذشت. عمرو او را بخواند و گفت از جهت من چیزکی خوردنی تدبیر کن. فراش پاره ای گوشت به دست آورد و در یغلاوی قلیه می خواست ساخت.به طلب حوائجی رفت. سگی سر در یغلاوی کرد و استخوان بر گرفت. دهانش بسوخت، سر به تعجیل بیرون آورد، حلقه ی یغلاوی در گردنش افتاد! می دوید و یغلاوی می برد. عمرو بخندید. موکلان که ملازم او بودند، سوال کردند که موجب خنده چیست؟ گفت هم امروز، بامداد خوالیگر شکایت می کرد که مطبخ سیصد شتر به دشواری می برند، زیادت می باید کردن و شب هنگام مشاهده می کنم سگی به آسانی می برد. تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیی قدیر.

 

گویند سعد بن علقمه جهت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه مدحی گفته بود و او صله فراموش کرده. سعد، این دو بیت باو نوشت:

ماذا اقول اذا صرفت و قیل لی

ماذا استفدت من الجواد المفضل

ان قلت اعطانی کذبت و ان اقل

ضن الجواد بماله لم یجمل

امیرالمؤمنین حسن، یک خروار نقره با او عطا کرد و این ابیات بجواب نوشت:

اعجلتنا فاتاک عاجل برنا

قلا ولو امهلتنا لم تقلل

فخذ القلیل و کن کانک لم تسأل

و نکون نحن کأننا لم نفعل