روایتی مدرن از افسانه ای کهن

نویسندگان و یا حتی فیلمسازان بسیاری نیستند که حاصل فکر و هنرشان دارای امضا و مشخصه ای خاص، چشم گیر و کاملا منحصر بفرد باشند. به این معنی که خواندن و یا دیدن آثار آنها بدون دانستن هنرمند جای شکی برای شما باقی نگذارد که که این اثر را چه کسی آفریده است. شاید این را بتوان به سبک و تکنیک یک هنرمند در اجرای تفکرات و ایده هایش در قالب آثار هنری اش نسبت داد. چیزی که شاید اگر یکی از موارد لازم برای شهرت و ماندگاری نباشد، مطمینا نیز بدون آن هنرمند از مرحله ای خاص بالاتر نخواهد رفت. در میان خیل عظیمی که در عرصه هنر فعالیت دارند، کسانی چون بیضایی در نویسندگی و فیلمسازی ایران چون مرواریدی میدرخشند. بیضایی هم به واسطه سبک خاص و تیاترگونه اش در فیلمسازی و نیز به دلیل نگارش فیلمنامه های بی نظیرش، در میان اهل هنر جایگاهی ویژه دارد. امضای هنری او را میتوان در اغلب آثارش چه فیلم و چه فیلمنامه به راحتی یافت. پرداختن به داستانهای اساطیری و نزدیک کردن آنها به دنیای امروز را شاید بتوان بارزترین خصوصیت آثار او دانست. راهی که او در آرش نیز رفته است.

کتاب آرش, نمایشنامه آرش

 

بعید است که کسی افسانه آرش کمانگیر را نشنیده باشد. افسانه ای زیبا و سرشار از معانی عمیق و حماسی که به حق اگر بیشتر از حماسه هایی چون رستم و سهراب و سیاوش نباشد، کمتر نیز نخواهد بود. هرچند که در اغلب حماسه های پارسی، قهرمانان پیشینه ای کاملا خارق العاده دارند و در واقع از ابتدای به دنیا آمدن برای قهرمان شدن زاده می شوند. چیزی که شاید فاصله ای عمیق میان اسطوره و واقعیت ایجاد میکند نیز همین است. زیرا هر قدر خواننده با آنان احساس همزاد پنداری کند در نهایت خود را در مقامی نمیبیند که بتواند در مشکلات پیش رویشان، در کنار آنان باشد و این مورد علاوه بر بخشیدن شخصیت جذاب مافوق بشری به آنها، و تقویت جنبه های داستانی و حماسی آنها، آنان را دست نیافتنی نیز میکند. و دقیقا بیضایی همین فاصله را می شناسد و سعی در پر کردن آن میکند. چیزی که باعث می شود قهرمانان از فضای رمزآلود و مبهم خویش خارج شده و چهره و جوهره شان برای خوانده بیش از پیش آشکار شود کمااینکه آرش بیضایی زمینی تر و قابل درک ترین آرشی است که تا کنون در ادبیات ما پا به داستان گذاشته.

هر قهرمان به بستری برای نشان دادن ذات خویش دارد. بستری که اغلب در سختی ها و بلاهایی گسترده ساخته می شود. در داستان آرش این زمینه از همیشه تاریکتر و نا امیدوارانه تر است. جنگ ها تمام شده اند و دیگر پهلوانی برای دفاع از سرزمین باقی نمانده، یا اگر مانده توانش نمانده و یا اگر مانده پشت به دیگران کرده و راه خیانت رفته است. چیرگی دشمن به اندازه کفایت برای این سرزمین و مردمش سنگین است ولی چه بهتر که به جای اینکه ملتی را نابود کرد بارقه های امید را در دلش برای همیشه خاموش کرد. این تدبیر مزورانه ای است که دشمن برای تیر آخر در کمانش میگذارد. تدبیری که سرنوشت مرز را به تیری میسپرد که یکی از مردان ایران بیندازد. چه تیری خواهد بود و چه تیراندازی. تیری از شرم و ننگ و تیراندازی که به محض رها کردن تیر در هیچ کجا جایی نخواهد داشت، چرا که اوست عده ای را به بردگی داده و سرزمینش را تکه تکه کرده. پس چه کسی توان این را دارد که در این راه انتها ننگ گام بردارد؟ تمامی پهلوانان از بیم نام و عاقبت، کمان میشکنند. چه آزمونی است که هیچ کس راهی برای موفقیت در آن نمیشناسد؟ نتیجه اش هر چه باشد شکست خواهی خورد. اینجاست که آرش نمایان می شود. نه یک پهلوان و نه یک قهرمان، بلکه چوپانی که در جنگ ستوربان است. قضا و قدر قرعه این آزمون را به دوش او مینهد. باری که هیچ کس در سرزمینش نتوانسته بردارد حال بر شانه های آرش سنگینی میکند. آرشی که بر خلاف لقبی که برایش در داستانها آورده اند کمانگیری نمیداند. تا اینجای داستان همه چیز مانند یک داستان و افسانه روایت می شود. ولی هنر و قلم بیضایی شما را از متن ماجرا به به درون آرش میکشد. فکرها، خیالات و اوهامی که او را در هر گامی که به سوی قله برای پرتاب تیرش بر میدارد همراهی می کنند. چرا که جنگ آرش در کارزار نیست، درون دل و اندیشه اش است. این جنگ او را به سوی قله پیش میراند و او را وا میدارد تا تیرش را رها کند. تیر که نه، سرنوشت یک کشور....

این داستان بی نظیر را میتوان بارها خواند و لذت برد. قلم بیضایی نیز این داستان را رنگی نو بخشیده است. هرچند که بی انصافی است اگر از سیاوش کسرایی و منظومه آرش کمانگیرش نام نبریم. کسرایی نیز این داستان را با شعر نو به زیبایی هرچه تمامتر روایت میکند.

برشی از متن کتاب

.البرز آن بلند پنهان شده در ابرها، ابرها را به کناری زد. در پای خود، او آرش را دید: این کیست که به سوی من می آید و کمانی بلند و تیری با پر سیمرغ دارد؟ نگاه او به پریشانی و گام‌هایش بی واهمه از هر چیز چنین مى گفت و آرش چنین مى رفت. لب از گفتار خاموش و سر پراندیشه: ای مرد تو نابود گشته‌ای، آیا میتوانی بازگردی؟ - پس به بالا مى‌نگرد ـ تو به این پیکار چرا آمدی؟ اینجا دشت آهوان چمان بود و اینک بنگر که پشت هر پشته خاری خارپشتی خانه کرده است.....
او از البرز بالا رفت و ناله‌های خاک در زیر پای او......
اینک از میان مه کوهستان، آرش، سایه‌ای مى نگرد در راه ایستاده، چون لکّه‌ای در برابر خورشید. به شکوه، به چنگ او زوبینش، زوبینش راست و آهنین. این فریاد میکند: 

 ای پدر چرا به من گریستن نیاموختی؟ 

 

 

برای خرید کتاب آرش از لینک زیر اقدام نمایید

 

 

آرش

کتاب آرش اثر بهرام بیضائی

کتاب آرش, نمایشنامه آرش