این کتاب ترجمه است از کتاب : problems de I ame moderne نوشته کارل گوستاو یونگ، روانشناس و روانکاو بزرگ و مشهور سوئیسی که همراه با زیگموند فروید اتریشی، به عنوان بنیانگذاران علم روانکاوی دنیای نوین شناخته میشود.

مشکل روانی انسان متجدد امروزی، مساله ای است که حتی تجددش آن را پیچیده تر و حل ناشدنی تر می کند. انسان متجدد انسانی است که تازه ظهور کرده است و مشکلش هم تازه مطرح شده و پاسخ آن هنوز به آینده موکول است. به این ترتیب مشکل روانی انسان مدرن حتی در بهترین شرایط عبارت است از مسائلی که شاید به کلی متفاوت با تفکر ما باشد، البته اگر کوچک ترین تفکری درباره پاسخ به آینده داشته باشیم. علاوه بر آن، بحث از موضوعی چنین کلی - اگر نگوییم چنان مبهم - به حدی فراتر از درک یک متفکر است که کاملا حق داریم جز با احتیاط کامل و فروتنی عمیق به آن نزدیک نشویم.

 

کتاب مشکلات روانی انسان مدرن

 

انسان موسوم به مدرن همیشه منزوی است، هرگامی که به سمت خود آگاهی بلند مرتبه تر و متحول تر بی می دارد، بیشتر او را از جمع عرفانی اولیه و از گله جدا می کند و بیشتر او را از غوطه ور شدن در خود آگاه جمعی بیرون می کشد. هرگام به پیش، نشانه جدالی بیشتر برای جدا شدن از کانون همگانی ناخود آگاه بدوی است که در آن توده ها همزیستی دارند. حتی در میان اقوام متمدن، پست ترین اقشار اجتماعی از نظر روانی، دارای ناخود آگاهی شبیه مردمان بدوی اند. اقشار اندکی متحول تر معمولا با درجه ای از خود آگاه منطبق با اولین تمدن های بشر زندگی می کنند و اقشار برجسته خود آگاهی شبیه خود آگاه قرون اخیر دارند. به عقیده من تنها انسان مدرن در عصرحاضر زندگی می کند، چون خود آگاهش به روز در آمده است. از دیدگاه او تنها دنیاهایی رنگ باخته اند که درجه خود آگاهشان از دور خارج شده باشد. ارزش ها و آرمان های آنان دیگر برای انسان مدرن جذابیتی ندارد. از این رو به معنای دقیق واژه "ضد تاریخ" شده و از توده ای که تنها اندیشه های سنتی را می بیند، دور شده است. یکپارچه مدرن نیست مگر آن که به منتهی الیه ساحل دریا رسیده باشد و به آن چه در پشت سرش فرو ریخته یا به اهتزاز در آمده توجه نکند. انسانی که در مقابلش نیستی است و همه چیز می تواند از همین نیستی زاده شود.

این برداشت چنان گستاخانه است که می توان به سهولت نوعی ابتذال را در آن دید. چون هیچ کاری آسان تر از بزرگ جلوه دادن خود آگاهی از خود نیست: گروهی پریشانفکر و معلول که با پرسش ساختگی و ریاکارانه از تمام وظایف و تکالیف زندگی، ظاهر انسان مدرن به خود می دهند. اینان به ناگاه به صورت خفاش هایی تخیلی در پیش چشم انسان به واقع مدرن ظاهر می شوند و انزوای کمتر مورد پسندشان اعتبار خود را از دست می دهد. این گونه است که چشم کوته بین توده ها معدود انسان های مدرن را از پشت مواج این اشباح مدعی تجدد می بیند و مدرن و مدرن نما را با هم اشتباه می گیرد.

خود را مدرن دانستن اعلام شکست است.
اعتراف به حقارت و مظلومیت از نوع جدید، حتی دردناک تر از چشم پوشی از اندک غرور صادقانه که همیشه در تاریخ باعث سرشکستگی بوده است.

البته بسیاری از افراد خود را "مدرن" می نامند به ویژه متجدد نماها. از این رو انسان به واقع مدرن، غالبا خود را در میان مردمانی می بیند که ادعای بزرگواری دارند. جبران یا تاوانی که اشاره کردم باید به هر طریق ممکن از یک سو با اتکا بیشتر به گذشته، محکوم کردن شکست تاریخ و از سویی دیگر با پرهیز از هرگونه ابهام تاثیر انگیز صورت پذیرد. هر نیکی با یک بدی ارتباط دارد و در دنیا هیچ خوبی وجود ندارد که بدون بدی مرتبط با آن انجام شود. از این حقیقت دردناک احساس نوعی پوچی و بیهودگی به وجود می آید که همیشه با خود آگاه موجود انسانی همراه است، انسانی که می خواهد در بلندای تمام تاریخ گذشته بشر بایستد و تاریخی نتیجه هزاران سال تجربه! حداقل این یک اعتراف غرور آمیز به حقارت و همزمان شکست آرزوها و خیالپردازی های هزاران ساله است.