دارالمجانین عنوان اثری داستانی در مورد پسرکی یتیم، نوشته محمدعلی جمالزاده می باشد. پسرکی پس از فوت پدر پیش عموی خویش می رود و بعدها عاشق دختری می شود. لیک چون دختر را به شوهر می دهند و این پسر به مراد خویش نمی رسد، راهی دارالمجانین می شود. جمالزاده را با یکی بود و یکی نبود، فارسی شکر است و بسیاری دیگر از داستان های کوتاه و به عنوان پیشوای داستان نویسی در ایران می شناسند. شاخصه دیگر نام جمالزاده و نثر او، شیوایی و روانی وسادگی قلم و دوری از تکلف و تعقید و پیچیدگی در خلق داستان می باشد.

 

کتاب دارالمجانین

 

بخشی از نثر ابتدای داستان:
تولد من در سال وبائی اخیر بوده که از قرار معلوم ثلث جمعیت ایران را برده مادرم در همان موقع زایمان وبا گرفته، آمدن من همان بود و رفتن او همان همه گفتند قدم بچه نحس بود و حالا که خودمانیم چندان بی حق هم نبودند.
خوشبختانه پدر مهربانی داشتم که از مستوفیان بنام بود و چون دستش بدهنش می رسید هرطور بود مرا بزرگ کرد و در آموزش و پرورشم کوتاهی ننمود و چون می ترسید که اگر مرا به مدرسه بگذارد با معاشرت اطفال بی پدر و مادر اخلاقم خراب شود دو معلم سرخانه برایم آورد. یکی صبح می آمد برای عربی و فارسی و دیگری بعدازظهر برای فرانسه و علوم جدید. یکی از اطاقهای بیرونی که معروف به اطاق زاویه بود درست دانشکدﮤ معقول و منقول گردید و سالهای دراز روی قالی چهار فصلی که گل و بته و اسلیمی و نقاشیش هنوز در مخیله ام منقوش است با این دو نفر معلم ایام شیرین طفولیت را با کاغذ و قلم و کتاب و دفتر بسر رساندم. بعدها در موقع دفن یکی از این دو یار عزیز شخصاً حاضر بودم و دیگری نیز سالهای دراز است که گوئی یکباره بدون صدا و ندا از صفحه زمین معدوم گردیده است.

به خوبی در خاطر دارم که شبها ساعتهای دراز پهلوی مادر بزرگم که پس ازمرگ دختر ناکامش تمام علاقـﮥ خود را به من بسته بود نشسته و در زیر شعاع لامپهای نفتی درسهایم را روان و تکلیفهایم را حاضر می کردم. وقتی که نوبت به درس جغرافی می رسید مادربزرگم می گفت عزیزم به تو چه که آن طرف دنیا کجاست و اسم اینهمه کوهها و دریاها چیست تو همان راه بهشت را یاد بگیر اینها همه پیشکشت. با حساب و ریاضیات هم میانه ای نداشت و می گفت چرا سرنازنین خودت را اینقدر با هزار و کرور به درد می آوری اگر خدا خواست و دارائیت به آنجاها رسید یک نفر میرزا می گیری و حساب و کتابت را می دهی دست او و اگر به آن پایه و مایه نرسیدی که دیگر این خون جگرها برای چه. خدا بیامرزدش که او اکنون هفت کفن پوسانیده است.
پدرم وقتی که میزان تحصیلاتم به حد دورﮤ دوم متوسطه رسید به مدرسـﮥ متوسطه ام فرستاد و پس از اتمام آن مدرسه به تحصیل علم طب مشغول گردیدم خودم بیشتر به ادبیات رغبت داشتم و از همان وقت سرم برای شعر و عرفان درد می کرد و حتی جسته جسته اشعاری هم گفته بودم. ولی پدرم عقیده داشت که انسان ولو شاعر و ادیب هم باشد باید شغلی داشته باشد که نان از آن درآید و خلاصه آنکه خواهی نخواهی به مدرسـﮥ طب وارد گردیدم و خیال پدرم از بایت من قدری آسوده شد.
برای اینکه پدرم را بهتر بشناسید دلم می خواهد ولو خارج از موضوع هم باشد لامحاله شرحی در باب عیش و عبادت او برایتان حکایت کنم.
پدرم عوالم مخصوصی داشت و می توان در وصف او گفت که متدین معصیت کار و فاسق خداپرستی بود. نه عیشش عیش رندان بی باک و قلندران سینه چاک بود و نه عبادتش عبادت مؤمنین حسابی و زهاد تمام عیار. از آنجایی که شغلش استیفای دیوان بود. باستثنای ایام جمعه که صرف رفتن حمام و دید و بازدید دوستان و اقربا می شد. روزهای دیگر از منزل می گذرانید ولی شبها را بدن استثناء نیم ساعتی از شب گذشته به منزل برمی گشت.

منزل ما عبارت بود از عمارت بزرگ و باغچـﮥ باصفایی که پشت اندر پشت به پدرم رسیده بود و با وجود تعمیرات مکرری که در آن شده بود باز رویهمرفته به همان صورت قدیمی خود باقی مانده بود و با ارسیها و شاه نشینها و شیروانیها و حوضخانه و سفره خانه و صندوقخانه هایش حسن و لطفی داشت که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. زمستان را به کنار می گذارم ولی به محض اینکه تک سرما می شکست و درختها و بته ها جوانه می زدند بایستی هر روز پیش از مراجعت پدرم تمام صحن باغچه آب و جاروب شده باشد و دریای حوض و کنار تپه های گل نمد آبداری انداخته و احرامی روی آن کشیده و دوشکچه ای در بالا پهن کرده دو عدد متکائی که مخصوص پدرم بود در پشت آن نهاده باشند و قدح چینی مرغی آب یخ هم با آن پارچـﮥ کتانی که روی آن می کشیدند حاضر باشد.

پدرم به محض ورود کفش و جوراب را می کند و گیوه های آباده ای خود را می پوشید و عرقچین به سر و قیچی باغبانی به دست به نور دو فانوسی که در دو طرف حوض نصب شده بود می افتاد به جان گلها و علفها و مدتی خود را با باغبانی سرگرم می داشت. پس از آن دولابی را که اختصاص به خودش داشت باز می کرد و لباس روز را کنده در آنجا می گذاشت و لباسی را که اختصاص به نماز و عبادت داشت و عبارت بود از یک قبای قدک آبی رنگ و بک فردعبای نجفی خرمائی و یک شب کلاه ترمه از آن دولاب در می آورد. آنگاه سینی نقرﮤ کوچکی را که صابون عطری و شانه و آینه و مسواک و شیشـﮥ گلاب و حولـﮥنظیفی در آن بود از دست نوکر گرفته و از پله های قناتی که در زاویـﮥ باغ واقع بود به قصد تطهیر و دست نماز پایین می رفت و پس از ختم اعمال وضو به طرف محلی که در فضای آزاد و دلباز و دور از اهل خانه برایش جانماز انداخته بودند روانه می گردید.

جانماز پدرم هم دیدن داشت. سجادﮤ محرابی نفیسی را ه مادر مرحومه اش تماماً به دست خود بافته و پدرم با خود به کربلا برده تبرک نموده و برگردانده بود می انداختند و بر روی آن جانماز عریض و طویلی پهن می کردند که در بالای آن کلمات شهادت و در وسط جمله سبحان ربی الاعلی و بحمده و در پایین اسماء پنج تن را با مهارت تمام قلاب دوزی کرده بودند. یک جلد کلام الله خطی بغلی قیمتی نیز با جلد ترمه و دگمـﮥ مروارید همیشه در رأس جانماز جا داشت.
در موقع نماز گاهی صدای پدرم هیچ شنیده نمی شد و تنها لبانش جنبش ملایمی داشت ولی گاهی نیز صدایش بلند می گرددی و لرزش و آهنگی داشت که حاکی بود از نهایت خضوع و خشوع و حضور قلب. ضمناً پوشیده نماند که پدرم فقط شبها را نماز می خواند و می گفت در سایر اوقات حضور قلب کافی برای نماز ندارم.
بعد از ختم نماز دو دست را تا حد دو شانه بلند می نمود و در حالی که انگشتان را مانند برگ درختان که به وزش نسیم به جنبش آید آهسته آهسته حرکت می داد مدتی به ذکر تعقیبات می پرداخت و پس از دعای اللهم ادخل الجنة و زوجنا من الحور العین برای یتیمان بی پدر و مادر و بیوه زنان بی شوهر و مظلومین بی یار و یاور و مرضای بی پرستار و مقروضین تنگدست و ورشکستگان مستأصل و فقرای آبرومند و پیادگان از قافله باز مانده دعای خیر می کرد و برای اسیران خاک طلب مغفرت و آمرزش می نمود بدون آنکه هیچگاه در گاه اقدس احدیت را به غبار ناهموار نفرین و لعنت مکدر و آلوده سازد. ابیاتی را که در این موقع با لحنی سوزناک می خواند از بس شنیده ام در خاطرم نقش بسته است.
الها پادشا ها بی نیازا
خداوندا کریما کار سازا
بسوز سینـﮥ پیران مظلوم
بآب دیده طفلان معصوم
ببالین غریبان بر سر راه
بتسلیم اسیران در بن چاه
بدور افتادگان از خانمانها
بواپس ماندگان از کاروانها
بداور داور فریاد خواهان
بیارب یا رب صاحب گناهان
بیارب بیارب شب زنده داران
بامید دل امیدواران
به امید نجات بیم داران
بصدق سینه ی تسلیم کاران
بصدق سینه ی پاکان راهت
بشوق عاشقان بارگاهت
بشب نالیدن پا در کمندان
بآه سوزناک مستمندان
بحق صبر بی پایان ایوب
باشک چشم چون باران یعقوب
که بر جان من مسکین ببخشا
در رحمت بر این بیچاره بگشا
بده مقصود جان مستمندان
بکن داروی ریش دردمندان