معصومیت و سادگی در دنیای فقر

علی اشرف درویشیان نویسنده پرکار و خوش قلم معاصر، در سال 1320 در کرمانشاه دیده به جهان گشود. بازتاب دیده ها و تجارب سخت او در زندگی شخصی اش که بیشتر حول و حوش فقر و حسرت های دوران کودکی اش میگردد، در اغلب آثار او دیده میشود. جایی که او در این داستان ها اغلب پسربچه ای را به عنوان شخصیت داستانش خلق میکند که نام کوچک او هم نام اوست. فضاهای واقعی و آشنا و به دور از تکلف و نیز بیان اغلب داستان ها از زبان کودکی در اوج سادگی داستانهای او را دلنشین و خواندنی میکند. در هیاهوی کتابهای پیچیده و پر از صنایع و ارجاعات ادبی، خواندن داستانهای علی اشرف درویشیان همچون تنفس در هوای تازه است.

درویشیان نویسنده ای است آزاد اندیش و روشنفکر و به دلیل نگارش کتاب از این ولایت در دوران پهلوی هفت سال به زندان افتاد و با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان رهایی یافت.

سبک وی در نگارش داستان ها ریالیسم یا واقع گرایی محض است و همین مخاطبان او را با داستانهایی ساده و در عین حال پر از احساس روبرو میکند.درویشیان در یکی از گفتگوهایی که انجام داده اذعان کرده است که پس از فوت صمد بهرنگی سعی در ادامه سبک کاری او کرده است و همین امر اثارش را برای خوانندگان و دوستداران آثار بهرنگی دلنشین میکند. از کتاب های او میتوان به سال‌های ابری، سلول ۱۸، همراه آهنگ‌های بابام، آبشوران ، فصل نان و از این ولایت اشاره کرد.

مجموعه داستان-داستان کوتاه-علی اشرف درویشیان

 

مجموعه داستان فصل نان شامل شش داستان کوتاه است که محور و جان مابه اصلی همه آنها فقر است. داستانهایی که شخصیت اصلی آنها گویی یک نفر است ودر داستانهای مختلفی جان میگیرد. داستانهایی که روایت میشوند تصویر روشنی است از نداری و آرزوهای دست نیافتنی یک مرد،زن و فرزندانشان. کسانی که سالهاست آرزو را از یاد برده اند. مرد تنها در پی راهی برای گذران زندگی است و سعی و تلاشش به حکم جبر و تقدیر در داستان دکان بابام به شکست می انجامد. شکستی که راه را بر آینده روشن میبندد و باز آنها را به تاریکی نا امیدی قبل باز میافکند. زنی که در روزمرگی زندگی یکسان الینه شده و تمام وظایف و تلاشش تنها در طبخ و آماده کردن غذا برای خانواده است. به گونه ای که او تنها به کمترین نقش قابل ابفا کردن خود بسنده کرده و شاید بتوان او را تسلیم شده در برابر زندگی دانست. تنها میتوان بارقه های زندگی را در عواطف او به فرزندانش در داستان آبگوشت آلوچه دید. اما زایه دید اصلی راوی داستان از زبان بچه ای کوچک و محصل است بنام علی اشرف. جایی که او در میان صفحات کتاب به دنبال راهی برای تغییر میگردد و یا حتی نه تغییر یافتن امیدی برای تغییر. عشق را در داستان عشق و کاهگل مزمزه میکند. خشم را در آبگوشت الوچه و تحقیر را در میان صفات یکروز می یابد. تمام این داستان ها سرانجامی تلخ دارند. آنجا که راه  هر امیدی به رویش بسته می شود. ولی حقیقت زندگی بدون امید بسیار تلخ و عصفناک خواهد بود. راهی که درویشیان برای آینده بسته نمیگذارد و در داستان بابای معصوم کورسوی امید و روشنایی در زندگی همه آنها روشن باقی میماند.

برشی از متن کتاب:

اشک اصغر سرازیر شد و از روی گونه های خاکی اش ، که از فشار لقمه برآمده بود ، گذشت . ناراحت شدم و مشتی به سینه ی اکبر زدم . اکبر با لگد جام آبگوشت را به وسط حیاط پرت کرد . خون به صورتم دوید و دیگر ندانستم چه کردم . مشتم را توی گوشت کوبیده فرو کردم ، چنگش زدم و توی خاک ها پرت کردم . هرسه به گریه افتادیم .